آتش نیاورید …که آتش گرفته ایم.

 

چشمت روشن آقا محمود شهبازی چشمت روشن

حسین آقای خرازی چشمانتان روشن

شهدای گلستان همانطور ایستادید و نگاه کردید تا دوباره حرمت مادری شکسته شود؟

 

اگر دلخوش به جماعت حزب اللهی این طرف هستید که باید به عرض رساند فعلا نشسته اند به دودوتا چهارتا !

تازه می خواهند حساب و کتاب کنند و برسند به اینکه آیا باید حرمت مادر شهید را نگه داشت و ضریب نگرفت این همه بی حرمتی را، یا نه در بوق و کرنا کنند و علم محاکمه برگیرند؟

بلند شو خواهر من! اخوی نشسته ای!!!؟

چشم امید شهدا به شماست.به شمایی که مادرش را سپرد و رفت.

سلبریتی جماعت بود تا الان داد وامصیبتایش گوش فلک را کر کرده بود. نگاه چپ به ملکه الیز کرده بودی اصلاح طلب جماعت تیتر یک روزنامه اش کرده بود. “دوران بزن در رو تمام شد” هم که لابد فقط برای داعش است و ترامپ و بن سلمان.

 

این جماعت، زمین خواری و رانت را به دیار عقبی هم کشانده، بماند .دفن و کفن را رها کن.صحبت حرمت مادر شهید است.حرمت چادر خاکی! چه زود فاطمیه شد!!!!

 

بچه های مجازستان! اینستا ،توئیتر و….کجایید؟

جماعت اصلاح طلب با تابوت فتنه ی هشتاد و هشتی خود ،آتش به معرکه آورده ، اصلا این آتش از خاکستر همان فتنه است که تا اینجا آمده تا لب گور  ، تا گلستان شهدای اصفهان  ، همیشه هم که بنا نیست دست سقا آب بریزد بر آتش .لا اقل اینبار همت کنیم خودمان علم دادخواهی و محاکمه را برداریم. خودمان علم به دست بگیریم رفیق علمدار، کجایی؟

 

 

نوشته شده به قلم م

   پنجشنبه 8 آذر 13971 نظر »

این منم مادر یمن

 

اینک آغوشم بهار نیست

این منم مادر یمن.

مصیبت عظمی دیده.

آهای مادران عصر جاهلیت با شمام!

از پس دیوارهای تاریخ صدایم را می شنوید؟!

کجایید تا ببینید زجر دیده تر از شما هم در دنیا، هست.

من یکی از همان دختران تا پای گور رفته و برگشته ام.

کاش همان روزها می گذاشتید پدر روی تنم خاک بریزد

کاش اینک اما من هم مادر شده ام و کودکی که قرار بود روز به روز در دامانم بپرورانمش ،گیسوانش را شانه کنم و با او تا ته شادی دنیا بدوم ،میان آغوشم روزهای (نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْ) خود را طی می کند.

 

آهای مادر! بیا و ببین دخترت در عصر مدعیان روشنفکری و سازمان حقوق بشر و بیانیه های آزادی، بیچاره تر از توست.

تو تا بالای مزار دخترانت می رفتی اما من مصیبت زده دستانم،آغوشم ،جایی که قرار بود بهار باشد،شده است خود خود مزار .

تو دیگر زیر خاک را ندیدی مادر .

اما من آنچه قرار است برای مردگان گور اتفاق افتد مقابل چشمان خونبارم مشاهده کردم.

آب شدن گوشت و رسیدن به استخوان و حالا پوست….

آه خدااا ! آیه ای نازل کن!

دیگر برای بشر(( بای ذنب…)) جواب نمی دهد انگار.

 

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی طلبه

   چهارشنبه 23 آبان 13972 نظر »

اقیانوس سرخ

 

دیوار به دیوار و خیابان به خیابان فاصله بیشتر می شد.

نخلستان به نخلستان و شهر به شهر؛ و قلب من سخت در فشار.

اگر این همه فاصله، افقی نبود و همه را عمودی فرض می کردی الان زیر یک دنیا آوار بودم ، همان قدر نفس گیر ، همان قدر جان سپرده.

باورش برایم سخت بود! باور اینکه می گفتند در آغاز دیدار برای زائرت آغوش باز می کنی. با تو اما تمام باور نکردنی های زندگی ام باور پذیر شد.

گرمای آغوش پدرانه ات در بند بند وجودم شعله انداخته و هنوز خرمن جانم را می سوزاند؛ و هنوز پرم از عطر سیب و تربت نم خورده تنت.

با تو می شود یک شبه به ملکوت رفت.

با تو…یک روزه ، با تو… یک آنه.و حال خودت بگو با این همه فاصله چه کنم؟

و این همه هوای دلتنگی؟

یک ،دو ،سه، …،اصلا چه فرق می کند چند سال مانده است به اربعین من.مهم تویی و اربعین تو ؛ و من مانده ام چگونه از اربعین تو دور شده ام!به چه امید؟ به امید رسیدن به اربعین عمر خویش؟!!!

من این عمر بی تو را نخواهم ،چه کنم؟

کاش زمان همان دم جدایی از نفس افتاده بود.همان جا که همه ی ما از نفس افتادیم.

همان دم که به رسم اعراب باز سلام دادیم به جای خداحافظی.

صل الله علیک ایها الامام المظلوم

صل الله علیک ایها الامام الغریب

همان جا که من دیگر نتوانستم با همین مضامین برسم به عطشان و مذبوح و عریان و شهید .

اینک اما این منم با باور دق نکردن از دوریت. با باور جان نسپردن از هجرانت.

و فقط می توانم بگویم: “شرمنده جانان، ز گران جانی خویشم".

شاید هم اربعین اینجا سرپا نگهم داشت.

اربعین انقلاب خمینی .

اربعین انقلاب دیالمه.

اربعین انقلاب متوسلیان .

اربعین انقلاب بانو دباغ.

موجی که دست روح خدا برانگیخت و با آن اقیانوسی را به سمتت روانه ساخت این روزها عام الاربعینش را می گذراند و تو با این اقیانوس سرخ چهل ساله ، کنار اربعین خودت چه ها خواهی کرد، خدا می داند! تو با کل عالم قیام خواهی کرد،حسین(ع)! با کل عالم .تو همان “کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا” هم که باشی باکی نیست، که سفینة النجاة عالمی. و بی خود نیست منتقم خونت در آن ندای وعده داده شده “اهل العالم” را خطاب خواهد کرد نه اهل دنیا را.

 

نوشته شده به قلم …..اصلا چه اهمیت دارد این (من) در مقابل شاه. 1397/8/14

   چهارشنبه 16 آبان 1397نظر دهید »

هیچ کس به من نگفت …

هیچ کس به من نگفت ...

 

هیچ کس به من نگفت:

که محور هستی شمایی و بدون محور، عالَم گردشی ندارد و زمین و اهلش بدون شما، لحظه ای پابرجا نیست.(1) فیض خدا از طریق شما به همه می رسد، انسانها و حیوانات حتی شاخه های درختان، پایداریشان به شماست تا فیض خدا را به آنها برسانید. من اصلاً نمی دانستم که به خاطر شما باران می بارد و آسمان بر زمین فرود نمی آید.

خیلی برایم جالب بود وقتی شنیدم همه به واسطه شما روزی می خورند.(2) یعنی من هر نَفَسم را مدیون شما بوده ام و اینچنین مرا از شما دور نگه داشته اند که هیچ از شما ندانم و نوجوانیم بی شما سپری شود.

فصل مهم عمرم که پایه ریزی محبت شما باید در آن شکل می گرفت این چنین به تاراج و غارت رفت و اینک من ماندم و دستانی خالی که به طرف شما دراز است و می دانم که آنها را خالی بر نمی گردانی.

ای فیض خدا که چونان خورشیدی نور افشانی می کنی و من بهره ای نبرده ام از این نور برای شیدایی و زندگی با حلاوت در مسیر رضایت تو، مدد فرما و نور الهی را بر دلم بنشان.

 

هیچ کس به من نگفت :

که باید منتظر شما بود و انتظار شما چه اجر فراوانی دارد مثل شمشیر زدن در سپاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم (۳)

و نگفتند که انتظار با نشستن و دست روی دست گذاشتن و آه کشیدن حاصل نمی شودکه انتظار حرکت است و پویایی.

آنکه در انتظار عزیزی است، سر از پا نمی شناسد.

در تلاش و تکاپو است تا اطراف و اطرافیانش را برای آمدن مهمان و خوشایندش آماده سازد.

و نگفتند بدون انتظار، اعمال ما مورد پذیرش درگاه الهی قرار نمی گیرد(۴) و بهترین اعمال، انتظار است و انتظار عمل است نه حالت.

وکاش زودتر می دانستم که انتظار شما، شوق یاری و همراهی را در من ایجاد می کند و به من هویت و حیات می بخشد و مرا از پوچی و بی هدفی نجات می دهد.

ای کاش در آن دوران، انتظارت را تجربه می کردم تا حالت انتظار، در تار و پودم تنیده می شد و دوام آنرا در این دوران می دیدم و میوه آن را می چیدم.

 

منتظر من می نشینم شه بیاید یا نیاید

 بلکه رخسارش ببینم شه بیاید یا نیاید

رنج خار از چیدن گل گر ببینم یا نبینم

می کنم صبر و تحمل شه بیاید یا نیاید

 

هیچ کس به من نگفت:

که شناخت شما، عشق راستین ایجاد می کند و عشق، اطاعت می آورد و اطاعت، همان صراط مستقیمی است که دست مرا در دست انبیاء و شهدا و صالحین و صدیقین می گذارد و اینان همان اهل بیتی هستند که به من بال پریدن می دهند تا کرانه بی نهایت پرواز کنم.

اما کدام شناخت؟

شناخت شما، غیر از دانستن اسم پدر و مادر و سال تولد است که آنها را در نوجوانی آموختیم، اما راهی به جایی نبردیم.

در مدرسه هم امتحانش را بیست گرفتیم، ولی اثری در زندگیمان نداشت.

شناخت شما، شناخت علم و ولایت و احاطه شما بر جهان هستی است، که به وسیله شما بلا از مادفع می شود(۵) و برکت و نزولش، به خاطر شماست که ادامه دارد، که خورشید با اینکه پشت ابر است گرما می بخشد و نورش همه جا را روشن کرده و باید می دانستم که شناخت امام غایب به این است که بدانی امان اهل زمین است(۶) و زمینیان همه وامدار او هستند و اهل آسمان صدقه سر او به حیات ادامه می دهند و زمین را مشاهده می کنند.

چرا کسی مرا در نوجوانی به کلاس آمادگی شناخت تو رهنمون نشد؟

همه چیز را به ما یاد دادند جز این نکته که همه چیز به خاطر توست و تو، امام همه چیزی.۷

 

 

1- لولا الحجه لسافت الارض… (کافی، ج1، ص201).

2- بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء علی الارض… (مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره).

۳- نگین آفرینش، ص130.

۴- نگین آفرینش، ص113.

۵- کمال الدین، ج2، ص171.

۶- کمال الدین، ج2، ص239.

۷_هیچکس به من نگفت.. ، حسن محمودی. بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج):مرکز تخصصی مهدویت، 1390 ، ص ۳۰_ ۳۵

   پنجشنبه 3 آبان 1397نظر دهید »

جاماندگان اربعین

 

جاماندگان اربعین

 

عمری ست در فراق تو با اشک سر کنیم

گریه اگر کم است بگو بیشتر کنیم

 

جا مانده ایم، حوصله ی شرح قصه نیست

تربت بیاورید که خاکی به سر کنیم

 

ری زاده ایم و هر شب جمعه در این حرم

شب را به یاد کرب و بلایت سحر کنیم

 

باهر قدم به سمت تو، صد حج برابر است

راضی نشو که این همه آقا ضرر کنیم

 

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم

یک روز میشود به ضریحت نظر کنیم؟

 

امسال اربعین تو دق میکنم حسین (ع)

تا کی برای آمدن اما، اگر… کنیم

 

((حی علی حسین(ع) فی یوم الاربعین)) 

این جمله را شعارِ حقوق بشر کنیم

 

 حامد فلاحی راد

 

♦♦♦

شب جمعه است…هوایت نکنم می میرم

یادی از صحن و سرایت نکنم می میرم

 

ناله و شکوه حرام است بر عشاق ولی

از فراق تو شکایت نکنم می میرم

 

سجده بر خاک شما سیره ی هر معصومی است

سجده بر تربت پایت نکنم می میرم

 

دوریت درد من و نام تو درمان من است

تا خود صبح صدایت نکنم می میرم

 

به دعا کردن تو نوکر این خانه شدم

هر سحر، شکرِ دعایت نکنم می میرم

 

“وضع من را به خــــدا روضـه ی تــــو سامان داد

من اگــــر گـــــریه برایـــت نکنــــم می میرم”

 

جان ناقابل من کاش فدای تو شود

اگر این جان به فدایت نکنم… می میرم!

 

شعرهایم همگی درد فراق است… ببخش

صحبت از کرب و بلایت نکنم می میرم

 

محمد جواد شیرازی

   پنجشنبه 3 آبان 1397نظر دهید »

پیرمرد پستچی سراب نیاورد 

 

پیاده روی اربعین

 

خسته ای .خسته ی خسته.

دیر زمانی است که دیگر سراغ خواندن شعر نمی روی. خواندن و شنیدن از یار و طاق ابروی نگار ، دوری راه و داغ هجران ، پیک صبا و مژده وصال دیگر دلت را می زند.

لبریزی از دل زدگی ، از دل مردگی ، آخر از میان این همه شاعرانگی فقط داغ هجرانش را چشیده ای و این سخت است خیلی سخت .

اما اینکه ناغافل وسط این همه روزمرگی ، بی خبر از همه جا ، مژده وصل را بیاورند و بدانی پستچی در راه است ، تا آمدنش یک هفته ی آزگار صبح تا شام سر از پای نمی شناسی و بارها و بارها زمین می خوری؛و نادیده معلوم است که در میان زمین خوردنت هایت بار سنگین گرده ات خالی می شود و فرو می ریزد آن همه سختی جدایی.

سبک می شوی ، سبک بال ، و بعد تازه می توانی پله های ساختمان را دو تا یکی و سه تا یکی کنی و اصلا متوجه نشوی به یکباره چگونه تا پشت درب آمدی تا کنار دستان پیرمرد پستچی.

_.پدر جان !مگر خواب بودی که اینقدر دیر آمدی؟

چه می گویم؟ اصلا مگر تقصیر اوست این همه بی لیاقتی من؟!

او حتما هر روز و هر ساعت مژده وصل را برای یکی از اهالی شهر برده است و من بیچاره خواب بوده ام ، خیلی خواب.

پیر مرد پستچی وقتی آمد تشنه بود اما نه به اندازه چشمان من . اینکه سراب می دیدم یا برگه ی گذر ، هنوز هم نمی دانم.

هنوز هم باورم نشده

هنوز هم…. هنوز نمی دانم تا روز موعود چند بار دیگر باید مرد و زنده شد !

چند بار دیگر باید از دور سلام گفت؟ چند بار دیگر…؟

پستچی برگه گذر را آورد و من هنوز از خود گذر نکرده ام .

از خود نالایق . از خود رو سیاه

از خود…اصلا هر چه هست زیر سر این “خود” است.

کاش موقع برگشت “خودی” نباشد ،کاش..

کفش هایم کو؟چه کسی بود صدا زد …".

سهراب و آب و کفش بماند برای همان اشعار سپید و نظم های عاشقانه

اینبار باید کفش ها را کند.

اشعار سیه پوش خواند و تشنه و پیاده راه افتاد که:

” راه صدا می زند مرا

 

نوشته شده به قلم .م.رمضانی

   چهارشنبه 25 مهر 1397نظر دهید »

تشت رسوایی

 

باز هم درود به غیرت و شرف نمایندگان ورزشی ! ورزشکارانی که در مرحله اوج تا رسیدند به نام آن لکه ننگین غاصب ، پشت کردند به هر چه نام، به هر چه امتیاز ، به هر چه شهرت. یعنی اگر در خانه ملت چهار تا نماینده ی ورزشی داشتیم این طور گل به خودی نمی زدیم.

اف به شرف و غیرت آنانکه از همین دیروز…نه…، چه می گویم از هماااان دیروز هسته ای نامشان نوشته شد در تاریخ ؛کنار نام همانان که “لابد” روزی وقتی در کتب تاریخ دبستان و دبیرستانشان قصه ترکمانچایشان را می خواندند ،رگ گردنی می شدند.

 

البته “شاید". اینکه می گویم “لابد” ، “شاید ” گزاف نیست برادر. شما نگاه کن اصلا به نظر می آید آن مردک، رشد دبستانی داشته باشد که حالا کتب تاریخی مدرسه اش را خوانده باشد؟

 

راستش دختر پنج ساله ی من هم دیگر نه آتاری بازی می کند نه حتی وقت و عمر خود را صرف بازی کامپیوتری.روی آورده به خواندن کتاب و شنیدن داستانهای حماسی.دیگر کم کم افتاده ام به صرافت اینکه برایش صحیفه امام را بخوانم.

 

رسمیت دادن به نظارت رژیم غاصب….؟؟؟؟حتی نام نجسش نجس می کند متنم را ، با احتیاط می نویسم .بعد جماعتی برداشته اند نظارت همین رژیم نجس را بر ریزترین امور ملت به رسمیت شناخته اند!

باز هم دم مردم خطه ی پانزده خرداد گرم و دم سیدشان گرمتر. یکی نبود به آقای سید حسین نقوی حسینی بگوید : عجب به توپ بستی مجلس را!

کاری کلنل لیاخوفی کردی ! هر چند این کجا و آن کجا؟

یکی نبود بگوید: مرد مومن !گلویت خشک شد ،نفس بگیر .

این جماعت اگر گوشی داشتند برای شنیدن و غیرتی داشتند برای آزاد مردی که جلوی فریادهای حسین بن علی(ع) هوچی گری در نمی آوردند و دلخوش به گندم…نه جو عه ملک ری نمی شدند.

راستی جناب! این جماعت متن ای تی اف !اف تی ای ف!ای تی اف تی! ولش کن ،شما اصلا نامش را بگذار موزه ی لوبر،را خوانده بودند؟

راستش را بگوئید!خوانده بودند؟!!

خدا کند نخوانده باشند.اینطوری باز امیدی به شرفشان می ماند و اگر روزی برگشتند و گفتند جو زده شده بودیم و دنبال آب و نان و جو قبولشان می کنیم.

جو؟!! چرا هر چه می نویسم خطا از آب در می آید؟ جو را که به قول مرحوم مدرس باید داد به الاغان طویله. این را دیگر خدائیش من نگفتم .

فردا قپونی نیایید سروقت من ، بروید سراغ مرحوم بزرگوار مدرس شهید .

 

هعی! باز جای شکرش باقی است نظام، شورای نگهبان “۹۲ و۹۶ ” دارد و مجمع تشخیص.آن دو عدد را دیگر به والله قسم ،به والله قسم به گزاف نوشتم.دو بار قسم خوردم ."آیا این کافی نیست؟”

الغرض ! سیاهی معاهده های ننگین تاریخ و خیانت های این چنینی که همیشه به زغال مانده و با اینکه دودش در چشم مردم رفته ولی بیدارشان کرده است.

FATFو CFT هم یکی از آنها.

مردم هم بروند خدا را شکر کنند که درب سوله های مواد احتکار شده باز شد و حباب دولت خواسته ی گرانی شکست.

بگذار برخی تشت رسوایی اشان اینگونه بیفتد .بگذار برخی بعد از افتادن تشت بیدار شوند. تشتِ رسواییِ دزدانِ امارت افتاد تو نگهدار خدایا مه تابان مرا

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی.طلبه.

   سه شنبه 17 مهر 13971 نظر »

اسب های عربی فقط نمی تازند گاهی به چرخ آسیاب بسته می شوند.

 

می دوی و می دوی و می دوی .

از خوابت ،از خوراکت ، از همه مهمتر از زندگی و همسر و فرزندانت می گذری. دیگر دکتر مطب سرکوچه اتان می داند وقتی می روی سر وقتش دردی نداری جز افت فشار زیر بار دویدن های مدام و …. همان سرم همیشگی .

 

می دوی و می دوی و می دوی.

چهره ی تک تک رفقایت را مقابل دیده می آوری و تا می آیی جان بگیری از پشت گرمی اشان پشتت را خالی می کنند.

همانان که وقتی شعارهای حماسی ات را برایشان می خوانی و از آرمان های انقلابی ات برایشان می گویی، مشتاقانه تحسینت می کنند تا پای عمل به میان می آید تنشان می لرزد و کنار می کشند.

این راه هم که الی ماشاءالله سنگ دارد برای زدن پای تک تکشان.

از تمسخرهای بالا دستی ها و حتی آنها که هیچ کاره اند و خود را بالا دستی می دانند بگیر تا اعضای خانواده اشان. _مسخره اید شما هم .

یک مشت آدم بی کار .

_بچه جان بنشین سر درس و مشقت چرا افتادی دنبال فلانی ؟!

_ حالا برای شما چقدر دارد؟

_ بابا با دست خالی که نمی شود.

دوستان که هیچ خود مصممت ، خود راسخت هم با شنیدن این حرف ها گاه پا پس میکشی.می شکنی، می بری.

اما خوب که نگاه کنی همه هم پر بیراه نمی گویند.

خوب نمی شود مدام دور باطل زد و انتظار داشت انبوه جمعیت هم پشتت بیایند.

نمی شود با جیب خالی کار فرهنگی کرد.

پیامبرش هم نتوانست. اگر حضرت آقا فرمودند مسئله ی فرهنگ مهمتر از اقتصاد است، درست فرمودند و باید پی اش را گرفت اما نه با جیب خالی.ثروت خدیجه (س) می خواهد و چاه ها و نخلستان های علی(ع).

 

اگر همچون علی (ع) تن کار کردن در گرمای نخلستان های عربستان را داری بیا جلو!

بیا و بگو :اسب عربی .

نمی شود بچه حزب اللهی مدام بدود و بدود و بدود اما آخرش به این نهاد و آن نهاد التماس کند برای تامین بودجه.

پس کی می خواهد خودش دست به کار شود؟

پس کی می خواهد روی پای خودش بایستد؟

این همه دویدن !

چرا نمی شود آنچه که باید بشود؟ چرا؟!!!!

معلوم است نگاه نیروی حزب اللهی فقط به اندیشه ی مردم است نه سفره اشان.

غافل از اینکه سفره ی پر، بی دغدغه گی می آورد برای شنیدن حرف های نو .

برای شنیدن اندیشه های نو .

سفره که خالی باشد نه تنها بچه حزب اللهی باید بدود که مخاطبش زودتر از او صبحش را با دویدن ، با سگ دو زدن شروع کرده.

او برای یک لقمه نان خود، بچه حزب اللهی برای یک لقمه فهم او .

حالا این دو در دویدن هایشان کی به یکدیگر برسند خدا می داند!

راستش انقلابی گری به دویدن و دور خود تار تنیدن نیست.

باید درد مردم را دید ،که دیده ایم.

دیده ایم چگونه از فقر می نالند.

دیده ایم که چگونه حاضرند امام زمانشان را با یک میلیون تاخت بزنند.

دیده ایم ….. دیده ایم و فقط دل خوش کرده ایم به پابرهنگان و گرسنگان همیشه در صحنه ی انقلاب، حاضر ؛ و غافلیم از ریزش مردم زخمی شهر. آهای اسب های عربی تا کی می خواهید بتازید؟

قدری هم تنتان را به چرخ های آسیاب بسپارید برای تامین آرد .

آردی که بشود فروخت و شکم مردم را با آن سیر کرد و بعد تازه نشست و یک دل سیر برایشان از اندیشه گفت.

 

 

نوشته شده به قلم معصومه رمضانی ، طلبه فارغ التحصیل

   شنبه 14 مهر 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 17

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 116
  • دیروز: 47
  • 7 روز قبل: 654
  • 1 ماه قبل: 2449
  • کل بازدیدها: 133618
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 98
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 37
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 20
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1