رهگذر !

 

رهگذر به سرعت باد می دوید؛ مدام به آسمان نگاه می کرد و زیر لب چیزهایی می گفت..

شکوفه سیب سرش را از لحاف برگها بیرون آورد و قطرات باران را که روی گونه لطیفش جا خوش کرده بود آرام كنار زد، به آسمان خیره شد و گفت:

فبأي آﻹ ربكما تكذبان”

 

رهگذر همچنان می دوید و غرولند می کرد..

زمین با تمام وسعتش، هدایای آسمان را در بر می گرفت و آرام آرام چهره اش از اشک شوق خیس می شد. چشمانش را باز کرد، به آسمان خیره شد و گفت:

“فبأي آﻹ ربكما تكذبان”

…و رهگذر همچنان می دوید ” بی اعتنا به تمام آنچه برایش مسخر شده بود…! “

 

 

نوشته شده به قلم پیروزه طلبه پایه سوم .

   سه شنبه 6 مهر 13952 نظر »

سبز ترین لحظه عالم

 

در سبزترین لحظه عالم که غیر است

سکان جهان در ید بیضای امیر است

 

طاها که سر نقطه پرگار وجود است

عالم همه در مجد مقامش به سجود است

 

فرمود که سبز است وجود همه امت

امروز تمام است بر آن ها همه حجت

 

هر کس که مرا خواند چراغ ره ظلمت

این است علی ، بر همگان رهبر امت

 

محدثه شفاعت

   دوشنبه 29 شهریور 13952 نظر »

قوسی از رنگ 

 

دل من غصه نخور ، شاد و شاداب بمان .

اگر حتی هر روز ، هر دقیقه ، هر گاه ، زخم حرف تلخی به بلور احساس ، ترکی چند به جا بگذارد .

 

دل من غصه نخور .

دل من شاد بمان .

 

خوب می دانم من ، که چه سخت است مدام ، آسمان قلبت سرد و ابری باشد و تو بر لب آری خنده ای گرم برای دگران .

 

دل من غصه نخور .

دل من شاد بمان .

 

و بدان این را خوب که تمام دنیا ، غم و دلتنگی و بدحالی نیست . آسمان در پس تیرگی ابر سیاه ، قوسی از رنگ برون می آرد .

که همین را به من و تو گوید :

 

ما خدایی داریم ، مهربان ، خوب ، بزرگ ، که حواسش با ماست .

دل من غصه نخور که خداوند انیس دلهاست.

 

 

محدثه شفاعت 

   پنجشنبه 25 شهریور 13953 نظر »

از تبار مهر 

 

ای دلت سکوت مهر 

ای لبت تبسمی شاد 

 

با من سخن بگو ، تا عرصه وجود 

از بیکران عشق ، تا باور وجود 

 

از پهنه قیام ، تا وسعت ظهور 

آیا تو میدانی ، بی تو چه می خوانم ؟

 

ای از تبار مهر در ابتدای عشق 

ای از طلوع نور ، در پهنه ظهور 

 

با من کلامی گو

با من سخن بگو 

 

 

نوشته شده به قلم خدیجه هوشمند نژاد 

   چهارشنبه 24 شهریور 13953 نظر »

من قول می دهم 

 

 

من قول می دهم که تو را ناب بنکرم
از روزنی به پاکی مهتاب بنگرم

 

لایق نی ام که روی تو را فاش بینمت
باید به انعکاس تو در آب بنگرم

 

عمریست فراغ تو فریاد می زنم
باید به صدق این دل بی تاب بنگرم

 

عشق تو را زلالی روح است لازمه
باید به حال این دل مرداب بنگرم

 

مردابی دل من و این قلب چاک چاک
باید به لطف و رحم تو ارباب بنگرم

 

 

سروده محدثه شفاعت 

   پنجشنبه 18 شهریور 13951 نظر »

ماه من بیا 

 

تیره است آسمان جهان ، ماه من بیا 

اندوهِ من به سینه نهان ، ماه من بیا 

 

جز درد و غم ثمری نیست ، هیچ و هیچ 

آه از زمانه و ز بدان ، ماه من بیا 

 

آن روز کی رسد که بدی ها به سر شود ؟

الغوث والعجل ، و امان ، ماه من بیا

 

طوفان جهل به آتش کشیده است

عقلِ زمین و هوش زمان ، ماه من بیا

 

هر گوشه راکه می نگری ظلم و معصیت  

بشتاب ای ولیِ زمان ، ماه من بیا 

 

 

سروده محدثه شفاعت .

   شنبه 13 شهریور 13958 نظر »

دیده بان اسرائیلی 

 

 من اینجا هستم ، داخل کانال، خیلی جلوتر از خاکریزهای خودی، اینجا کاناله دشمنه. با بچه های قرارگاه، هم پیمان شدیم بینی دشمن را همین جا به خاک بمالیم .

من خیلی راحت تا اینجا آمدم. با استتار و در پناه شب و بی صدا نیامدم.

 

این بار خود دشمن برایم کارت دعوت فرستاده و حتی گرای من را هم دارد .اما فعلا قصد زدن من را ندارد.

 

او سر من را نمی خواهد فکرم را نشانه رفته است، او قصد زدن دینم را کرده است. به خیال خامش می تواند مرا از راهم ،از هدفم دور سازد.او تمام امکاناتش را برای گمراهی من به کار گرفته است.

او می خواهد داخل کانال بمانم تا تمام زوایای فکری و اخلاقی مرا زیر نظر بگیرد. اما من از اینجا از داخل کانال های تو در توی دشمن اعلام میکنم: تمام امکانات دشمن را به عنوان بهترین غنیمت جنگی به چنگ می گیرم و در این جنگ نرم درخط مقدم می مانم و به او ثابت می کنم هنوز فرزندان شیعه و سنی مملکتم پایبند اعتقاداتشان هستند.

 

خوب می دانم در این راه موج کانال هایشان مرا خواهد گرفت. بگذار بگیرد، این یعنی شهادت خاموش.

آهای حواست هست؟

من اینجا هستم ،خبر هایم را رصد می کنی؟آن طرف خط متن مرا می خوانی؟

می خوانی.می دانم.

تو هم بدان هر چه سلاح که بیاوری من اینجا علیه خودت استفاده خواهم کرد.

 

در این چند وقت که کانال را گرفته ام ،چند بار دیدی فیلم و عکس مبتذل مبادله کنم ؟چند بار خواندی قرآن و اسلام و ولایت و حتی قومیت های مختلف مملکتم را به سخره بگیرم؟
اما هر روز دیدی با بچه های قرارگاه برای تعجیل در فرج اماممان دعا کردیم و برای بچه های مدافع حرم نذر صلوات گرفتیم .


دیدی سخنان بزرگان و علمای دینمان را همچون کلاس درسی هر روز به یکدیگر یاد آور شدیم و خاطرات رزمندگان دفاع مقدس را برای یکدیگر خواندیم و….
راستی یک سوال دارم: همه ی سرمایه ات را برای گمراهی شیعیان علی (ع)به باد دادی و راه به جایی نبردی پس چرا دست نمی کشی از این اصرار حماقت وار؟

جوانان خودت هم که دارند روز به روز به سمت دین ما می آیند!

زهی خیال باطل .

مشکل تو اینجاست که فکر میکنی اگر چادر از سر زن شیعه کشیدی و رنگ و روغنش بخشیدی و ساپورت به پایش دوختی،اگر زیر ابروی مرد شیعه را برداشتی و بدنش را خالکوبی کردی و شلوار پاره به پایش کردی ،کار تمام است.


نه …در قلب و جان هر شیعه چیزی است که از غیرت و ناموس و وطن و حتی از جان،عزیزترش دارند و تو را هرگز …هرگز یارای بیرون کشیدنش از این همه دل و جان نیست.
هر شیعه درون قلبش حرمی دارد شش گوشه .
و تو اگر بخواهی دین بچه های حزب الله را بزنی باید حسین( ع)را بزنی .

تو در خواب هم نمی بینی شیعه زنده باشد وحسین(ع) درون قلبش را نشانه بگیری و او زودتر سینه سپر نکرده باشد .برای زدن حسین (ع) باید سینه تک تک شیعیان را نشانه بگیری. حتی سینه ی آنانکه به بی حجابی اشان دل خوش کرده ای و کاهل نمازی اشان.

 

شاید هم داستان شاهرخ خان و طیب های ما ایرانی ها را نخوانده ای!!!!

حالا هزینه های سرسام آورت را بیاور برای نبودن ارباب ما ، پدرانت 14 قرن تمام سعیشان را کردند تو نیز دریغ مدار.

 

خوب می دانم حرف های رهبرم را نیز واژه به واژه رصد می کنی و به صداقت گفتارش بیشتر از خود من اعتقاد داری .یادت باشد که فرمود: بیست و پنج سال دیگر ،حتی نام صهیون هم برده نخواهد شد.آری تو برای زباله دان تاریخی .حالا تو دلارهایت را خرج هدفت کن ،ما خون هایمان را .


ببین کداممان برای هدفش ارزش و سرمایه گذاری بیشتری کرده است ؟ ببین کداممان پیروز است؟
اگر باور نداری اربعین با ما باش با ما و تمام دختر پسر هایی که فکر می کنی از راه به درشان کرده ای.



پس تا اربعین، یا علی.(ع).


نوشته شده به قلم م. رمضانی

   جمعه 12 شهریور 1395نظر دهید »

بگذار تا می توانم نفس… عمیق …عمیق.

 

((ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا… امواتاً بل احیاُ عند ربَّهم یرزقون))


رفیق شهیدم !

سلام .

سلامی به گرمی معرکه جهاد و شهادت. به گرمی خاک های حلب و فلوجه و خان طومان.


به راستی از این پس باید سلامت گویم، یا به خدا بسپارمت؟!!


بگذاربرای دلم هم که شده حال که هستی و می شنوی ، باز سلامت گویم،که نام اوست وآرام جانم.


بگذارآرام شوم از این همه داغ،از این همه درد، از این همه زخمه ی خاطرات.
امان از خاطراتت که گاه چه بی رحمانه به سویم هجوم می آورندو داغ درونم را تازه می کنند.
وگاه چه بی رحمانه تر نمک بر زخم های کاری ام،می پاشند.
این روزها خاطراتت عجیب دلم را چنگ می زنند.


هنوز صدای خنده هایت در گوشم زنگ می زند؛وخاطره ی شوخی هایت،خود را چون موج به دیواره ی دلم می کوبد وآه .
آه …از درد دوریت.آه… از نبودنت.


می بینی رفیق،از وقتی رفته ای، مانده ام چه کنم!خاطراتت را مرور کنم تا آرام شوم ؛ یا در مقابل جاری این همه خاطره بایستم و نگذارم آتش درونم بیشتر از پیش شعله ور گردد ؟من مانده ام و این دل سوخته و یک کوه ،خاکستر.
آری من مانده ام و….


اصلا چرا؟


به راستی چرا مانده ام وقتی لشکر کفر با انبوه حرامیانش تا پشت دروازه های دمشق آمده اند؟ تا نزدیکی حرم عمه ی نوحه ها.تا پشت حرم طفل سه ساله ی تکیه ها


برای چه مانده ام وقتی این همه حرمله پیشانی اسلام را نشانه رفته اند؟
وقتی این همه ابن سعد به طمع ملک و گندم دنیا،اسب قدرتشان را نعل تازه ی تکفیر کوبیده اند.
وقتی دشمن هر روز یار گیری می کند و منتظر فرصتی نشسته تا خنجرش را از قفا برگلوی اسلام بنشاند.
وقتی به اسم خادم حرم دست هر خائنی را از پشت بسته اند و می خواهند سر از تن اسلام جدا ساخته و بر نیزه اش کنند.
وقتی سخنان ولی زمانه را خوب جار می زنند ، اما هنگامه ی عمل کنار تنور خولی ها حرف به حرفش را می سوزانند و با زبان چرب رسانه ای دود این همه سخن سوخته را منکر می شوند.


وقتی برای لب و دندان قرآن نقشه ها کشیده اند و چوب های خیضرانی اشان را به دست دین داران بی دین سپرده اند.


آری…بعد اینها من چرا اینجا… مانده ام؟


مانده ام که چه ؟که فرجام کدام برجام به داد تنهایی سربازان گمنانی چون تو برسد؟
که لبخند کدام کد خدا داغ دل مادرت را فرو بنشاند؟
که نور کدام آفتاب تابانی دل یخ زده ی فرزندت را پر حرارت وامید سازد؟


نه ،در این جنگ رو درروی ، در این برهه از تاریخ وقت نشستن و جا ماندن نیست.
مرا خیال نشستن نیست ، دشمن به خواب هم نخواهد دید نشستن و واماندن من وصد هایی چومن را.ما همچنان ایستاده ایم.
ما خوب می دانیم چشمه اسلام برای جوشیدن خون می خواهد.پس تا آخرین قطره خونمان با توئیم.و تنهایت نمی گذاریم.


چگونه تنهایت بگذاریم وقتی خوب می دانیم که راهت همان صراط مستقیمی است که سال ها در نماز های کم فروغمان از خدا خواسته ایم ؟ تو فارغ ازسیاست بازی های دنیا به دنبال وظیفه ات رفتی و رسیدی به این راه پر فروغ.

چگونه تو را فراموش کنیم و تنهایت…هیهات

بگذاربگویند:طبیعت خاک سرد است و خفتگان درآن فراموش شدنی.آری راست می گویند.اما نه هرخاکی، نه وقتی که از خاک، خون می جوشد.


خون های جاری در تاریخ،سردی خاک را می گیرند.همانگونه که خاک کربلا فراموش نشد وکربلائیان هم؛خاک های خان طومان و حلب وحمص و … نیز از حافظه تاریخ پاک نخواهند شد و شما مدافعین حرم هم.
رفیق مدافع حرم!فراموشت نخواهم کرد.نه من،که تاریخ تو را به دست نسیان نخواهد سپرد.تو در قلب تاریخ جای گرفتی و آیندگان در کتب تاریخی اشان قصه ی پیکار نابرابرت با خصم را خواهند خواند ودر هیچ ورقی ازاوراق آن نخواهند خواند ذلت و خستگی و عقب نشستنت را.


برادر!بعد افتادن پیکرت بر زمین، من به زمین و زمان غبطه ها خورده ام.
غبطه خورده ام به سرسرخت که در دامان مولا سبز شد.
و به غارتگران فلک که تا فهمیدند سرب داغ،قلبت را دریده است،سریع و زیرکانه خودشان را به بالینت رساندند؛
نسیم،رایحه ی زلف خونینت را چون مشک با خود برد و خاک های خان طومان قطرات خونت را چون دُر،در خود پنهان ساختند.جسم پاکت هم به دست یغماگر قطعه شهدا سپرده شد.


و باز من ماندم و دستانی که خالی از تواند.تو خود بگو چگونه رشک مبرم به نسیمی که عطرجان بخشت رابه دامن گرفته است وخاکی که تو را تنگ به آغوش فشرده است و زمان…زمانی که تو برای همیشه در دلش جای گرفته ای.و برطفلت.


او که پیراهنت را برایش گذاشتند و این حق اوست.اکنون سه ساله است،فردا که مرد شود بوی تو را و نام نشانت را در آن خواهد یافت.
طفل سه ساله… بگذار از این واژه بگذرم. بگذار بگذرم تا بغض به سمت گلو فوران نکرده است.رفیق خودت مراقبش باش.
این را هم بگویم که: در نبودت،تا دلم می گیردبی اختیار به سمت محله وتکیه ی اتان جاری می شوم.با اشک،با فشار بند های در میان گلو جاگیر.

 

هنوز رایحه ی تنت، عطر دستانت، بوی نفس هایت درفضای تکیه اتان باقی است و کسی برای غارت به اینجا نرسیده است.بگذار تا می توانم نفس…عمیق…عمیق.


بگذار این تنها یادگاری تو،سهم روح من باشد.بگذار دوباره با دم تو دم بگیرم و زنده شوم.بگذار تا می توانم نفس….
یا علی رفیق…


قول می دهم،قول آخرمان را فراموش نکنم وهرکجا برای زیارت رفتم،یادت باشم.
تو نیز قول بده دعایم کنی، تا در راه جان فشانی وفرمان برداری ولایت کم نیاورم و از پای نیافتم.
سلام ما را به بانوی دمشق و مادرش زهرا(سلام الله علیهما)برسان.

 


نوشته شده به قلم م.رمضانی

 

   شنبه 30 مرداد 13953 نظر »

1 ... 5 6 7 ...8 ... 10 ...12 ...13 14 15 16

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 60
  • دیروز: 263
  • 7 روز قبل: 3027
  • 1 ماه قبل: 5661
  • کل بازدیدها: 126518
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 49
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 41
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ