تقدیم به حاج احمد متوسلیان

 

 

سردار خبر از آمدنت می آید.

کاش به راستی می آمدی.

اینجا خیلی ها هنوز چشم انتظارت هستند. از همرزمان و بچه بسیجی های دهه ی پنجاه و شصت گرفته تا بچه های امروز. آوازه ی رشادت و صلابتت هنوز دهان به دهان می چرخد .

 

رستم داستان های کودکیم برگرد.

حاج احمد برگرد و ببین بچه های دیروز کردستان و مریوان که دست نوازشت بر سرشان بود امروز برای خود مردی شده اند؛ تفنگت را از زمین برداشتند و زدند به خط.این بار خط مقدم کربلا بود وفلوجه.

 

این بار دشمن علقمه را هدف گرفته بود اما نگران نباش حاج قاسم (حفظ الله)و نیرو هایش بودند و آنها را تا نزدیکی های مرز به عقب راندند و تا پیروزی ، یک یا علی (ع) دیگر باقی مانده است و یک یا زینب(س).

 

فرمانده ! شیران مدافع حرم،همانان که شاگرد مکتب تو بوده اند و جسارت در جنگ را از تو آموخته اند منتظر هستند تا بیایی و آخرین تکبیر آزادی عراق و سوریه را در کنار تو سر دهند. (ان شاء الله)

 


نوشته شده به قلم معصومه رمضانی .

   پنجشنبه 17 تیر 13952 نظر »

آن سوتر 

 


تو آن سوی کوه ها و دشت ها، آن سوی آب ها و خاک ها، تو آن سوی مرزهایی.


تو آن سوی مرزها از مرزهای اعتقادی خودت و من دفاع می کنی.


هیچ می دانی چه کرده ای برادر؟!!


توفقط از حریم حرم دفاع نکرده ای.توبا پیکارت تنها پای بیگانه را از صحن بی بی جانمان نبریده ای.


تو با خونت جان بخشیده ای به تمام مرزهای اعتقادی امان.


پیکرت که در حومه ی حلب ، حمص وخان طومان بر زمین افتاد، خونت تا اینجا…تا تمام شهر های وطن، وتا ابد جاری شد.


و من همچنان به خاک هایی غبطه می خورم که برتاول پاهایت بوسه زدند و چون صندوقچه ای پرگوهر قطرات خونت را در خود جای دادند.


خاک هایی که از نزدیک شاهد نبرد با شکوهت با تمامی کفر بوده اند.


ومن اینجا از پس دنیای مجازی تصویر پیکارت را دیده ام وصدایت را از پشت بی سیم شنیده ام ، وقتی داشتی وصیت آخر خود را به گوش فرزندان و همشهریانت می رساندی.


برادر! تفنگت بر زمین نماند. بحمد الله، عباس زیاد است برای دفاع از حریم حرم.اما همگی غریبند.حتی در عصر رسانه های انبوه.


تو آنجا فریاد می زنی ،می خروشی، زمین می خوری و باز بر می خیزی و تا جان داری می جنگی تا مبادا چکمه ی دشمن بر جان حرم بنشیند و دست نا پاکش به مزار اهل بیت(سلام الله علیهم )برسد.

تا مبادا پای خصم غباری از مرزهای خاکی امان را کم کند گردی از خاک وطن به هوا برخیزد.


تو آن سوی مرزهایی و دل خواهرکوچکت در تب وتاب؛ و دردی مگو در سینه از این همه حرف گران. نمی دانی برادر، اینجا برخی نه آه مادر را می فهمند نه داغ سینه مرا . اینجا برخی گمان می کنند پدر با آن همه سوز نهان تو را با درهم و دینار دنیا عوض کرد و سربند یا زینبت را محکم بست تا کیسه ی متاع دنیایش پرتر گردد . اینجا برخی دنیای بی آرمانشان چه بی اندازه حقیر است.


عباس زمانه ام ! می دانم باز دست رد بر سینه ی آب و نان دنیا زده ای و جاری فرات روزگار را شرمنده ی خود ساخته ای. من این را خوب می دانم .


تو آن سوی مرزها امان دشمن را ببر،من هم اینجا امان اما ن نامه ها را .

 

 

نوشته شده به قلم معصومه رمضانی ، طلبه فارغ التحصیل .

   پنجشنبه 10 تیر 13953 نظر »

 

 

درد دلهام برای تو حسین بسیار است

بسته ام بار سفر چشم به راهم یار است

خوشی عمر مرا بود به نه سال فقط

بعدِ زهرا علی از دست فلک بیزار است

ابن ملجم به خیالش که مرا کُشت ولی

قاتل اصلی من ضرب در و مسمار است

حسن از کوچه چه دیدست که لکنت دارد

که هنوزم که هنوز است دلش بیمار است

به ابالفضل سپردم که کنارت باشد

او گرفتار تو و در همه جا غمخوار است

بیشتر از همه دلواپس زینب هستم

که به هر شهر اسیرِ سرِ هر بازار است

زیور آلات به همراه مبر کرب و بلا

اُلفت مردم کوفه به طلا بسیار است

 

سعید خرازی

   یکشنبه 6 تیر 13953 نظر »

 

 


شب بود و اشک بود و علی بود و چاه بود
فریاد بی‌صدا، غم دل بود و آه بود
دیگر پس از شهادت زهرا به چشم او
صبح سفید هم‌چو دل شب سیاه بود
دانی چرا جبین علی را شکافتند؟
زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود
خونش نصیب دامن محراب کوفه شد
آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود
یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید
اشک شبش به غربت روزش گواه بود
دستش برای مردم دنیا نمک نداشت
عدلش به چشم بی‌نگهان اشتباه بود
هم‌صحبتی نداشت که در نیمه‌های شب
حرفش به چاه بود و نگاهش به ماه بود
مولا پس از شهادت زهرا غریب شد
زهرا نه یار او که بر او یک سپاه بود
وقتی که از محاسن او می‌چکید خون
عباس را به صورت بابا نگاه بود
«میثم!» هزار حیف که پوشیده شد ز خون
رویـی کـه بهـر گمشـدگان شمـع راه بود

 


استاد سازگار

   جمعه 4 تیر 13953 نظر »

من برای یا کریم ها مهم نیستم





فکر کن در یک عصر تابستانی که زمین دم کرده رو به خنکی می رود ،تو در اتاق خود دراز کشیده ای ، چشمانت را ببند و به مرگ بیندیش.
فکر کن دیگر زنده نیستی ،حرکتی نکن ،آرام باش.آرام آرام.
چه می شنوی ؟!! موتور سواری از کوچه عبور می کند ،بدون آنکه بداند در خانه ای همین حوالی تو دیگر نفس نمی کشی.


سبزی فروش داد می زند وداد می زند و از خیابان های دور می آید و به کوچه ی شما می رسد سبزی هایش را می فروشد و می رود بدون آنکه بداند در یکی از این خانه ها،تو جان سپرده ای. شاید هر روز هم از او سبزی می خریدی، ولی امروز او حتی لحظه ای به یاد تو نمی افتد و برای اینکه شاید باز هم بیایی اندکی درنگ نمی کند. او باید سبزی هایش را تا شب بفروشد.


همان طور که در میان اتاق چشمانت بسته است و بازی مرگ می کنی ،مگسی دور سرت می چرخد و گاهی روی سر و صورتت می نشیند و باز پرواز می کند برای او هم مهم نیست که زنده ای یا نه .


یا کریم می خواند ، صدای تیک تیک ساعت هم می آید . خوب گوش کن با رفتن تو ،او از نفس نیفتاده و همچنان در گذر روزگار تعجیل دارد.
می بینی همه چیز سر جایش است و اتفاقی برای زمین و زمان نیفتاده. همه کس و همه چیز در مسیری مشخص در حرکتند و کاری به بود و نبود تو ندارند. حتی آنها که از رفتنت می سوزند و داغدار می شوند باید به این گردش روزگار تن دهند.


من و تو در گردش روزگار مهم نیستیم.مرگ که بیاید همه کس و همه چیز در پی کار خویشند .


پس وابستگی به این همه کس و همه چیز چرا؟!!
دلبستگی به این همه چرا؟!!
این همه غرور و منیت چرا؟!!


بیا گه گاهی بازی مرگ را در خانه و در خلوتمان انجام دهیم تا یادمان بیایید ابدی نیستیم،باید برویم ولی همچنان توشه ی سفرمان خالی است.


“من از عقوبت محشر هماره می ترسم                        ز انتقام تو دلبر هماره می ترسم “

 


نوشته شده به قلم معصومه رمضانی ، طلبه فارغ التحصیل .

 

 

   پنجشنبه 3 تیر 13959 نظر »

 

 

چه باید بکنیم در اطاعت داخلیه و خارجیه . چه باید بکنیم .

چه کرده ایم …

فکر این را بکنیم …

چه کار کرده ایم که مانده ایم بی سرپرست ؟

اشکال در این است که خودمان را اصلاح نکردیم ، نمی کنیم و نخواهیم کرد . حاضر نیستیم خودمان را اصلاح کنیم .

اگر خودمان را اصلاح می کردیم به این بلا مبتلا نمی شدیم …..

ما خودمان حاضر نیستیم خودمان را اصلاح کنیم . اگر خودمان را اصلاح کنیم به تدریج همه بشر اصلاح  می شوند .


اللهم عجل لولیک الفرج.

 

 

مناجات آیت الله بهجت ،  منتخب ،شنیده شده .

   جمعه 28 خرداد 13951 نظر »

 

نصفی از روز نداریم به خدا تاب عطش 

من بمیرم که سه روز آب نخوردی تو حسین 

 

صلی الله و علیک یا مظلوم و یا عطشان 

   دوشنبه 24 خرداد 13951 نظر »

 

آسمان دلم دوباره بارانی است/ باز باغ دلم کمی سرد است

امشب از این جهان پهناور/ سهم قلب شکسته ام درد است

کاش در باغ سرد و خسته ی من/دیو زشت و سیاه غم می مُرد

کاش سیمرغ قصه ها امشب/ دیو غم را به بی کران میبرد

نورِ امّید در دلم ای کاش/ روشنایی به آسمان میداد

کاش بر قلب سرد من امشب/ آفتابی به جاودان میداد

کاش امشب،آسمان دلم/ بغض خود را ترانه ای می‌خواند

صبح سر می‌رسید وشب می‌رفت/ تا ابد صبح در دلم می‌ماند

کاش می‌شد ستاره ای را چید/ باز از عمق قلب و جان خندید

کاش در باغ قلب من روزی/ گل شادی دوباره می رویید

آه پروردگار من ای کاش/ نور لطفت به قلب من بارد

غم رود از درون خسته ی من/ نور، شادی به ارمغان آرد

 

محدثه شفاعت ، طلبه فارغ التحصیل .

   یکشنبه 16 خرداد 1395نظر دهید »

1 ... 5 6 7 8 9 ...10 ... 12 ...14 ...15 16

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 109
  • دیروز: 263
  • 7 روز قبل: 3027
  • 1 ماه قبل: 5661
  • کل بازدیدها: 126518
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 49
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 41
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ