شکرت که محرم حرم حوریا شدم

 

من… دلم … پژمرده بود …

غم عالم به دلم بود .

درد عالم

درد فاصله ها  ، بین خوبی و خوبان و خوب عالم

درد خواستن و در هم پیچیدن و راه به جایی نبردن

درد کوفی شدن و تنها گذاشتن حسین زمان

آنقـَدَر کوبیده بودم به در و دیوار این قفس  ،   که تمام استخوانِ بودنم درد می کرد .

احساس می کردم به جز بیهوده بودن سرنکرده ام

فهمیده بودم دنیایی که تاب ترا داشته باشد قرار نیست باشد

ترسیده بودم از این خواب غفلت و جهالت که دوباره به گودی قتلگاه برسد

دلم از درد و داغت مرده بود

نایی نداشت جز برای صدا کردنت

یک روز

ولی

زندگی ام

جور دیگر شد.

مرا به خانه ات دعوت کردی!

نگاهم به نگاهت افتاد و… دلم رفت

با نگاهت قرار گرفتم

قرار دل بیقرارم شدی

نگاهت دنیایم را زیر و رو کرد

از قاب چشم تو همه چیز را می شد عاشقانه دید.

دیدم!دنیا پر از هیچ های چون من است

پر از من های از توست

دنیا شد تمام تو

دنیا قدر یک ذره ي کوچکِ تاریک بود

ولی تو آن را کردی

یک ذره نور…… متصل ……. به عالم نورت

این شهر که بوی غربت و غم گرفته بود

بوی آشنا گرفت

این جا که می آیم

به چیزهایی دل خوش و شاد شده ام که غصه ام بود

به چادر

به رو گرفتن

به دین داری

انگار پشت سر مادر قدم می گذارم و

پایم را جای پاهای نازنینش می گذارم

نمی بینمش ولی

برق امید چشمانش

زندگی ام را روشن کرده است

این جا

تنها نیستم

پر است از فرشته های ساده و بی آلایشی که چادر به سر می آیند و چادر به سر می مانند

چون میراث دار

مادرند

چون چادر خاکیشان عَلَم زنده بودن فریادهای زینب است

اینها را فضه جدا کرده برای زیر تابوت مادرم

دنیا برایم میهمانی خدا شده

این جا بوی آرزوهای بی انتهای کودکی را می دهد:

رفتن توی آسمانها و نقطه شدن

دنیا را از بالا دیدن

پریدن .

این روزها گاهی خدا را جور دیگر می پرستم

خدای کوچه های مدینه و کوفه

خدای خرابه شام

خدای صبورتر از امام صبوری

که قرنهاست منتظر است .

این جا

مرا یاد خدا می اندازد

یاد غمها

که چه ساده شادی می شوند

یاد ان مع العسر یسرا!

یاد روزهای خوب نیامده

- اگر دلم… هوسش… فقط آمدنش باشد-

 

 

نوشته شده به قلم بهشته روحانی . طلبه پایه دوم 

   سه شنبه 7 آذر 1396نظر دهید »

بیمه سلامت 

 

روی شیشه داروخانه درست جلوی چشم مردم یک کاغذ زده اند به این مضمون « قابل توجه دارندگان دفترچه بیمه سلامت؛ از تاریخ ۱/ ۸/ ۹۶ فقط نسخه بیمارستان های دولتی و یا مرکز بهداشت شامل بیمه می باشد » 

این نوشته یعنی خرت از پل گذشته ، یعنی وعده دوره ای ، یعنی طرح شکست خورده ، یعنی خانه روی آب ، بذر روی سنگ و هزاران چیز دیگر …

راستی بعضی از این مسئولین بی مسئول با این وجدانی که دارند چطور شبها خوابشان می برد ، حالا ایرانی هایی که چقدر به این طرح امید بسته بودند هیچ ، بیچاره افغانستانی ها که بابت این دفترچه کلی هزینه کرده اند ، آنها چه حالی دارند !!!

 

آخر یکی نیست به بعضی از رجل سیاسی بگوید مگر خدا را خوش می آید برای رسیدن به هدفتان بندگان خدا را امیدوار کنید ، طرحی موقتی ارائه دهید بعد با کمال آرامش آرام ، آرام آن را از جامعه حذف کنید .

حالا دلسوزی برای کسانی که با طناب دولت به همچین چاهی فرو رفته بودند بماند ،  اما اگر چه شعار است ؛ ولی چقدر خوب می شد  آدم خودش را قوی کند تا محتاج این طور دلسوزی ها نشود . 

 

برو قوی شو اگر راحت جان می طلبی 

که در نظام طبیعت ضعیف پامال است .

 

عبدی متین

   شنبه 27 آبان 1396نظر دهید »

اندر حکایات نرخ تورم 

 طنز گرانی قیمت ها

 

رفتم سوپر مارکت محل خرید کنم ، فروشنده به آقایی که داشت دوغ می خرید گفت دوغ شده سه هزارو پانصد ، شما پانصد تومان دیگه باید بدهی . آقا هم مکثی کرد و با یک لحنی ناراحت گفت : رییس جمهورمون هم خوب شانسی داره همه چی هر روز گرون میشه ولی صدای هیچ کس در نمیاد حتی تلویزیون هم دیگه چیزی از گرونی نمیگه.

 

فروشنده هم با لهجه شیرین آذری گفت : زرنگن ، سر ملت رو با چیزهای دیگه گرم کردن .

 

با حرف آقای فروشنده یاد سرگرم کننده ها افتادم : حقوق شهروندی ، نشاط مردم ، کنسرت ها . آفتاب تابان برجام . …. 

 

و  این شد که توی دلم نسبت به تحلیل این فروشنده کم سواد ادای احترام کردم .

   چهارشنبه 10 آبان 1396نظر دهید »

فلسفه کودکانه

از دست شیطنت بچه ها به ستوه امدم و با عصبانیت گفتم : عجب جماعت نفهمی هستید ، دخترم در کمال ارامش و با لبخندی مرموز گفت : مگه تو مامانمون نیستی ؟
گفتم : هستم
گفت : پس چرا بهمون میگی جماعت نفهم ، اینجوری خودت هم جزو ما میشی .

شگفت زده شدم ، دخترم فقط ۴ سال دارد !!!!!!

بچه ها فراتر از ذهن ما می فهمند ، احترام به انها احترام به خود ماست  …..

   چهارشنبه 3 آبان 1396نظر دهید »

تشییع جنازه 

 

صدای لا اله الا الله جمعیتی که دارند جنازه مرد جوان را تشییع می کند غم عالم را توی دل آدم می ریزد  ، از همه بدتر ضجه ها و ناله های مادر و همسرش که اشکت را بدون اختیار سرازیر می کند . دیدن فرزند خردسالش طاقت آدم را طاب می کند.

 

خدا رحمتش کند خیلی زود رفت . آخر چرا باید میلگرد از جای خودش کنده شود و بر روی سرش بیفتد ؟ هر چه سنگ است مال پای لنگ است اگر یک شغل درستی و درمانی داشت الان زنده بود …

 

اینها چیزهایی بود که چند قدم آن طرف تر همسایه ها می گفتند و الحق و الانصاف که راست می گفتند ؛ جوان بخت برگشته اگر ژن خوبی داشت که سرساختمان کار نمی کرد . 

اگر ژن خوبی داشت که میلگرد روی سرش نمی افتاد . اصلا اگر ژن خوبی داشت نمی مرد یا لااقل الان و در این سن و سال آن هم با داشتن یک بچه کوچک نمی مرد .

 

مگر ندیده اید که صاحبان ژن خوب در کارخانه ها مدیر هستند و در گروه های سیاسی رئیس و در تصمیم گیریهای مهم کشوری نماینده همه اقشار مردم … آخر اینها ژن خوبشان را از پدر و مادر برتر از برتر خود گرفته اند ، اینها را چه نیازی به کار در ساختمان ، چه نیازی به زحمت کشیدن ، زحمت باید جور اینها را بکشد تا نکند ژن عزیزشان صدمه ببیند بالاخره به نسل بعدی شان هم باید چیزی از این ژن برسد یا نه ؟؟

 

میلگرد باید هم روی سرش می افتاد ، او ژن خوبی که نداشت هیچ ، ژن خوبی هم به ارث نگذاشت ، وگرنه بچه اش در این سن و سال بی پدر نمی شد . اتفاقا ژن همسرش هم بد بود وگرنه شوهر عزیز تر از جانش را از دست نمی داد ، بلکه با او زندگی می کردند اگر از زندگی با او  خسته می شد ، طلاق می گرفت و چند وقت بعد دوباره لباس سفید عروسی را به تن می کرد تا زندگی مشترک را با یکی دیگر تجربه کند … همه این دردها از نداشتن ژن خوب است .

 

آری همه اش همین است وگرنه فقیر و غنی که معنا ندارد . حیا هم که باید در ذهن باشد ، حلال و حرام هم که مال هزار و چهارصد سال قبل است .مابقی هر چه هست تویی و ژن خوبت و زرنگی ات … باور کن از نظر عده ای اگر این گونه نباشی باید هم بمیری..  

.

 

عبدی متین

   پنجشنبه 20 مهر 13961 نظر »

پایی که برگشت 

 

شهید تفحص شده

 

خسته و کوفته و ناامید مشت های خاک را جا به جا می کردیم .دیگر امیدمان ناامید شده بود .خورشید چون کوره ای داغ شراره های خود را بر سرمان می ریخت.

عرق بود که یکریز از سر و تنمان فرو می ریخت و تا جان بگیرد و جاری شود رمقمان رامی مکید. با خودم گفتم این آخرین باری است که بیل را در دل خاک می زنم ، خبری نشد خودم را به قرارگاه می رسانم و پارچ آب یخ را تا ته سر می کشم و برای گرفتن جانی دوباره می نشینم جلوی پنکه ی زهوار در رفته ی زیر چادر،خنکایش کم است اما دست گرمای این بیرون را از سرم کوتاه می کند.

برای بار آخر بیل دستی ام را زیر خاک زدم .نوک بیل سنگین شد و میل بیرون آمدن از دل خاک نداشت. فشار دستم را بیشتر کردم.باورم نمی شد تکه استخوانی پیچیده در تن پارچه ای!


بار اولم نبود ، اما هر بار همین طور است ،زبانم بند می آید .به زحمت آب دهانم را که با خاک مخلوط شده بود قورت دادم و حمید را صدا زدم .


حمید که کمی آن طرف تر مشغول بود ،خودش را به من رساند و با اشتیاق بقیه ی خاک را کنار زدیم .انگار نه انگار تا دو دقیقه ی پیش گرمای خورشید امانمان را بریده بود .گویی در صور دمیده شده بود اما این پاره های استخوان نبود که جان می گرفت من و حمید با دیدن هر تکه ،جانی دوباره می گرفتیم.


زمزمه ی یا حسین(ع) و یا ابالفضل امان قطع نمی شد.اما به ناگاه خشکمان زد.چشمان حمید را می دیدم که لحظه به لحظه از تعجب گردتر می شد.اینبار عوض استخوان ،دستمان خورده بود به پاره ای گوشت .کمی کنار کشیدیم.دستان حمید می لرزید.نفس عمیقی کشیدم و خودم را جمع و جور کردم و گفتم :بقیه اش را بسپار به من.


بهت و شوق و دلهره هر سه با هم سراغم آمده بود و نباید جلوی حمید خود را از تک وتاب می انداختم. بلاخره سن و سال و تجربه ی من بیشتر بود.


پلاک شهید پیدا شده بود و پاهایی سالم سالم و چند تکه استخوان .دست آخر همه ی آنچه پیدا کرده بودیم …نه …روزیمان شده بود ، را میان پارچه ای سپید پیچاندم و رفتیم سراغ اسم و آدرس شهید.


سه هفته دل توی دلم نبود ،بچه های قرارگاه می گفتند: وقتی خبر پیدا شدن شهید را به پدرش داده اند در میان بهت و حیرتشان گفته:به من بگوئید :پای فرزندم سالم است یا خیر؟


حالا بعد سه هفته بی قراری منتظریم تا پدر وارد معراج الشهدا شود و شد. اما به خلاف سایر ابوالشهدا که اول به سراغ سر فرزند خود می روند و کفن را از بالای سر می گشایند،به سراغ قسمت انتهایی کفن رفت و بعد گشودن بندهای کفن ،پاهای پسرش را بوسه زد.


تا آرام بگیرد یک ساعتی طول کشید. کم کم خودم را به او رساندم و خواستم راز پاهای سالم پسرش را برایم بگوید.


دستمال یزدی مچاله شده ای را تا مقابل دهانش بالا آورد و در حالی که سرش را تکان می داد و سعی می کرد در مقابل بارش چشمانش بایستد، گفت: بار آخری که می خواست برود برای رضایت بنده بر پایم افتاد و کف پایم را بوسید . وقتی رفت در دلم حس آخرین دیدارش فرو ریخت و با خدایم عهد کردم اگر شهید شود امروزش را جبران کنم.من با خدا عهد کرده بودم پای شهیدم را بوسه بزنم و او شرمنده ام نکرد.

 

 

داستان کوتاه ، نوشته شده به قلم م.رمضانی طلبه


موضوعات: دلنوشته, شهدا
   شنبه 15 مهر 13961 نظر »

رقیه بنت الحسین علیه السلام 

 

رقیه بنت الحسین

 

مــــیرود جـآن زِ تــنِ دخــتـرِ  دردانــه ی تــو…

چــون بــبـینــد تــنِ زخــمی و ســرِ بی تـنِ تــو…

 


شیرین میرآخوری
طلبه پایه پنجم

   چهارشنبه 12 مهر 1396نظر دهید »

همایش و دیگر هیچ 

 

همایش فعالان محازی

 

 

تمام کارهایم را راست و ریست کردم تا به موقع به همایش برسم ، ولی با این که طبق برنامه ریزیهایم پیش می رفتم استرس زیادی داشتم نگران جای استراحت همسر و فرزندانم بودم .

به محل برگزاری همایش که رسیدیم من داخل سالن رفتم و بچه هایم توی محوطه ماندند .

 

برنامه صبح همایش را با دلهره و عذاب وجدانِِ خستگی بچه ها گذراندم . از سالن بیرون آمدم و یک راست به سمت خانواده ام رفتم و با هم از مرکز خارج شدیم  ، از آنجایی که می دانستیم طبق برنامه همایش ، همراه پذیرایی نمی شود تصمیم گرفتیم اول فکری به حال گرسنگیمان کنیم و بعد  بگردیم هتل یا مسافرخانه ای را برای استراحت پیدا کنیم .

 

به طرف حرم مطهر راه افتادیم و بعد از زیارت خودمان را به یک غذاخوری رساندیم . خدا کند نصیب هیچ مسافری نشود ،غذای بدمزه و بی کیفیتی نصیبمان شد . من و همسرم که نخوردیم ، دخترکم با بی میلی دو قاشق خورد و گفت سیر شدم ، اما پسرک گرسنه و خوشخور من  با لذت غذایش را تمام کرد و گفت خوشمزه بود. واقعا نمی دانم چطور این غذای بدمزه را خورد من که دلم می خواست بالا بیاورم . از  غذاخوری که بیرون آمدیم دخترکم خواسته مرا عملی کرد و هر چه خورده بود برگرداند . 

 

دهانش را شستم  و آرامش کردم ، دلش را گرفت گفت ؛ دلم درد می کند . دلشوره مریض شدنش تمام وجودم را گرفت ، نازش کردم و گفتم ؛ دوست داری چه کار کنیم ؟

 با صدای شیرینش گفت ؛ بریم خونه .

به همسرم گفتم نرویم همایش ، برگردیم خانه .

همسرم چشمانش را گرد کرد و گفت مطمئنی ؛ مگر قرار نبود شب بمانیم ؟ گفتم : چرا ! می خواهم اما نه با این وضعیت. بعد هم آنلاین می توانم برنامه ها ببینم .

 

ساعت ۲:۴۵ دقیقه بود و  هوا گرم ، چهارنفری خسته و خواب آلوده راه برگشت خانه را در پیش گرفتیم . همین که به محله مان رسیدیم دخترکم را پیش دکتر بردیم و یک آمپول ضد تهوع برایش زدیم .

به خانه که آمدیم بچه ها بیهوش شدند ، من هم دست کمی از آنها نداشتم ، با این حال نشستم و بقیه برنامه های همایش را آنلاین نگاه کردم . حال و هوای محیط همایش برایم تداعی شد ، با خودم گفتم کاش برای سال بعد بگویند همراه هم می توانید با خودتان بیاورید . یا بگویند متاهل ها می توانند با خانواده بیایند . 

یا این که بگویند ما جایی را برای استراحت معرفی می کنیم هزینه اش با خودتان . یا این که بگویند نمی خواهد بیایید ، آنلاین دنبال کنید.

 

اصلا چقدر خوب می شد اگر می گفتند این همایش برای همسران و خانواده شما هم هست تا با شما همراهتر شوند .

توی این افکار بودم که پسرم چشمان خواب آلوده اش را مالید و گفت مامان بیا عکسامونو ببین . با ذوق عکس های همسرم و بچه ها را نگاه کردم در بیشتر قسمت های مرکز مدیریت با هم سلفی گرفته بودند . دخترکم با رنگ و روی زرد بلند شد و گفت : منم ببینم .همسرم هم سرش را بلند کرد و گفت :عکس ها خوب شده ؟

چهار نفری سلفی ها را نگاه میکردیم و می خندیدیم .با خودم گفتم  خدا را شکر بالاخره بعداز یک روز خسته کننده خندیدیم.

 

 

   جمعه 31 شهریور 13961 نظر »

1 2 4 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 16

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 59
  • دیروز: 263
  • 7 روز قبل: 3027
  • 1 ماه قبل: 5661
  • کل بازدیدها: 126518
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 49
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 41
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ