باید در تاریخ ثبت کرد

 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری به داستانی ویژه از یک شهید مدافع حرم، در کتابی که اخیرا خوانده‌اند اشاره کردند. ماجرایی که به اعتقاد رهبر انقلاب آن‌را باید در تاریخ ثبت کرد. کتاب «یادت باشد» روایت زندگی شهید حمید سیاهکالی‌مرادی، از زبان همسر این شهید گران‌قدر است.

 

 یادت باشه

* یک کتابی تازه خوانده‌ام که خیلی برای من جالب بود. دختر و پسر جوان -زن و شوهر- متولّدین دهه‌ی ۷۰، می‌نشینند برای اینکه در جشن عروسی‌شان گناه انجام نگیرد، نذر میکنند سه روز روزه بگیرند! به ‌نظر من این را باید ثبت کرد در تاریخ که یک دختر و پسر جوانی برای اینکه در جشن عروسی‌شان ناخواسته خلاف شرع و گناهی انجام نگیرد، به‌ خدای متعال متوسّل میشوند، سه روز روزه میگیرند. پسر عازم دفاع از حریم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) میشود؛ گریه‌ی ناخواسته‌ی این دختر، دل او را میلرزاند؛ به این دختر -به خانمش- میگوید که گریه‌ی تو دل من را لرزاند، امّا ایمان من را نمیلرزانَد! و آن خانم میگوید که من مانع رفتن تو نمیشوم، من نمیخواهم از آن زنهایی باشم که در روز قیامت پیش فاطمه‌ی زهرا سرافکنده باشم!

ببینید، اینها مال قضایای صد سال پیش و دویست سال پیش نیست، مال سال ۹۴ و ۹۵ و مال همین سالها است، مال همین روزهای در پیش [روی] ما است؛ امروز این است. در نسل جوانِ ما یک چنین عناصری حضور دارند، یک چنین حقیقت‌های درخشانی در آنها حضور دارد و وجود دارد؛ اینها را باید یادداشت کرد، اینها را باید دید، اینها را باید فهمید.

فقط هم این [یک نمونه] نیست که بگویید «آقا! به یک گل بهار نمیشود»؛ نه، بحث یک گل نیست؛ زیاد هستند از این قبیل. این دو -زن و شوهری که عرض کردم- هر دو دانشجو بودند که البتّه آن پسر هم بعد میرود شهید میشود؛ جزو شهدای گران‌قدر دفاع از حریم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) است. وضعیّت این‌جوری است. ۱۳۹۷/۰۶/۱۵

 

Khamenei.ir

   پنجشنبه 15 شهریور 1397نظر دهید »

دعا برای مرزبانان 

 

دعای امام سجاد برای مرزبانان

روزی آقای قرائتی می گفتند: بعد عاشورا خیلی از آنهایی که آمده بودند برای غارت، برای جنایت، برای کشتن نوه ی پیغمبرشان ،مرزبان شدند و سالها بعد امام سجاد(ع) مرزبانان را دعا کرد .همه اشان را .حتی آنهایی را که روزی در زمره ی شقی ترین خلایق بودند.

 

امروز بعد خبر جانگداز شهادت یازده تن از همین مرزبانان فراز بیست و هفتم از صحیفه سجادیه را خواندم ،رسیدم به این جمله:اللهم اقلم عنهم اظفارهم. خدایا ناخن دشمن را کوتاه کن از زدن حتی ناخنکی بر مرزبانان ما.

 

دعا در حق مرزبان به راستی به جاست که : شادی و بگو و بخند و کلا خوشبختی شروعشان از مرز است.

 

اصلا شروع همه ی خوشبختی های عالم از کنار مرزهای امن است. فقط کاش این خوشبختی و آرامش برای همه بود .حتی برای مادر و فرزند و همسر مرزبانان ، حتی برای لبهاشان و حتی تر برای چشمهاشان.

 

شادی روح همه ی شهدای مرزبان صلوات


موضوعات: دلنوشته, شهدا
   یکشنبه 31 تیر 1397نظر دهید »

شهادت مرزبانان برای امنیت ایران اسلامی 

 

 در پی حمله شب گذشته اشرار و تروریست های ضد انقلاب به پاسگاه مرکزی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) نیروی زمینی سپاه در روستای دری واقع در منطقه مریوان استان کردستان، قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) در اطلاعیه‌ای اعلام کرد: در حمله شب گذشته (جمعه 29/4/97) اشرار و تروریست های ضد انقلاب و وابسته به استکبار جهانی به پاسگاه مرزی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) نیروی زمینی سپاه واقع در روستای دری منطقه مریوان در استان کردستان و متعاقباً انفجار زاغه مهمات، تعداد 10 تن از رزمندگان اسلام به شهادت رسیدند.

 

این اطلاعیه افزوده است: در این درگیری تعدادی از تروریستها به هلاکت رسیدند و تعدادی نیز زخمی و متواری شدند. گروهک های تروریستی و ضد انقلاب و حامیان آنان که فاقد هرگونه پایگاهی نزد ملت ایران به ویژه مردم فهیم و انقلابی کردستان هستند، در انتظار انتقام سخت و مهلک رزمندگان شجاع و فداکار اسلام نسبت به این جنایت باشند.

 شهادت مرزبانان

 

پ ن : گاهی وقتها فکر می کنم کاش هیچ عزیز انقلابی دیگری خونش را برای امنیت ندهد تا کمی امنیت نداشته باشیم ..

تا کمتر غر بزنیم و ایراد بگیریم ..

تا کمتر نداشته هایمان را با هم تکرار کنیم و اینقدر سیاه بینی را در ذهن یکدیگر تزریق کنیم …

تا کمتر خود زنی کنیم و خود و کشورمان را حقیرتر از هر جای دیگر ببینیم …

با خودم می گویم آیا اجازه می دهم پسرکم برود و شهید شود بعد جای پای عده ای شکم سیر ِِ دنیا طلب را روی خونش ببینم …

نه! بهتر است کمتر خبر ناگوار ، آن هم از جنس شهد شیرین شهادت غیور مردان ایران دوست را بشنویم تا اشباح الرجال و لجاره های معاند هم کمی روی ناامنی را ببینند و با درد یمنی ها ، فلسطینی ها و .. آشنا شوند …

بس است این همه ندیدن امنیت …

بس است این همه ندیدن نعمت ها

بس است این همه داشته های دیگران را بزک کردن و بزرگ کردن …

بس است ..

 

 


موضوعات: دلنوشته, شهدا, سیاسی
   شنبه 30 تیر 1397نظر دهید »

بنویس…

 

در جام جهانی مدافع دروازه ،جان داد.

 

شهدای مرزبان

 

دروازه بان و مدافعان جملگی به سمت توپ هجوم آورده بودند تا مبادا توپ از خط دروازه رد شود و داغ باخت با تفاضل گل کمتر به دل یک ملت بنشیند.بازی دیشب را می گویم ،تورنمنت (ایران و اسپانیا) .

 

مهاجم تیم مقابل هم دست بردار نبود دنبال فرصت بود تا توپ در آن شلوغ و پلوغی به پایش بچسبد و کار را تمام کند.

کار تمام شد، دفاع دفاع است چه از یک دروازه ی هفت _هشت متری و آبروی ملی ،چه از مرزهای هزاران متری و امنیت ملی .

 

کار را مدافعان تمام کردند با بازی خوبشان و مرزبانان با بازی خونشان.

 

روی زمین فریاد ها بالا گرفت و نام ((بیرانوند )) اوج گرفت و در آسمانها اما نام (( محسن شهرکی)) و ((جلال بهبودی )) به گوش افلاکیان رسید.

 

هر دو شیرین است.اما شهادت لب مرز آن هم در سکوت ملتی که چشم به جام جهان نما دوخته تا بازی جام جهانی را از دست ندهند شیرین تر. مظلومانه گی اش شاید کام جان را تلخ کند و دیده گان را تر اما ملتی که با غیرت و همیت جوانانش روی پا ایستاده تا ابد پیروز است.

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی طلبه

   شنبه 2 تیر 13971 نظر »

دختری بر دوش دریا

 

رزان

_امداد گر ….

_امدادگر … 

_یکی امدادگر رو صدا بزنه…

 

زنْ خاکی و سراسیمه با سر و صورتی خونین و پاهایی که کم کم بی رمق می شد به سمت امدادگر دوید و فریاد زد:

_ کمک….شما را به خدا قسم، کمک کنید. پسرم تیر خورد.

امدادگر دوید،مادر اما تلو تلو می خورد و چشمانش هنوز به سمت کودک بود که نقش زمین شد؛تا بخواهد آخرین رمقش را جمع کند و خود را از سینه ی زمین جدا، امدادگر بالای سر کودکش رسیده بود.

زن در تمام دنیا زن است. امدادگر و غیر امدادگر ندارد ،مادر و غیر مادر ندارد. زن وقتی برسد بالای سر کودکی با چهره ای آرام و پر لبخند اما روده هایی بیرون ریخته ،امدادگر هم که باشد تنش یخ می زند و دستش می لرزد.

 

مادر از راه می رسید و رَزان باید کاری می کرد. دستهای لرزانش را به سمت پسر بچه برد و روده اش را جمع کرد و در حالی که کودک را در آغوش می فشرد به زحمت بلند شد و دوید . رمقی نبود نه در پای امدادگر نه در پای مادر ،اما رَزان باید می دوید تا مادر ویران نشود و یک ویرانه بر این همه آوار افزون نگردد.

 

رَزان اما میان دویدن مکث کرد. مجبور شد مکث کند. کودک را زمین گذاشت تا از کوله پشتی اش باند و ساولن در آورد و پهلوی پاره ی مادری را ببندد. مجبور شد لب پاره ی پیرمرد را بخیه کند .مجبور شد زخم پای نوجوانی را مرحم بگذارد .

 

رَزان مشغول بود که مادر سر رسید و فرو ریخت همچون آواری که بر سر کودکان فرو می ریزد. بیست و یک سال برای دختران آنقدر زیاد نیست که بخواهند جنازه بر سر دست ببرند و دست و پای بریده جمع کنند.

اما رَزان ماهها بود که خون دل می خورد و زخمه های کاری خصم را می بست.با دستهای خالی آمده بود تا بگوید می شود در مقابل تمام کفر ایستاد.

 

امروز اما مردهای خان یونس با همان زخم هایی که تا دیروز رَزان بر آن مرحم گذاشته بود پای تابوتی آمدند که خواهرشان را تا ابد با خود می برد. گلوله های بی رحم صهیون و تیر سربی تک تیر انداز یهود فرقی برای زن و مرد ، کودک و بزرگ قائل نیست و امروز نوبت (( رزان اشرف النجار)) بود.

 

امدادگر بیست و یک ساله . یکی بر سر این همه خصم فریاد برآورد: ((بِأیِ ذَنْبٍ قُتِلَتْ)) یکی فریاد بزند و امدادگر خبر کند.

کسی نیست زخم دل مادرش را ببندد؟امدادگر که نمی میرد.

امدادگر…امدادگر….

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی طلبه.

   سه شنبه 15 خرداد 139710 نظر »

“من در بند”

 

_یکی بیاید… آهای! یکی بیاید.

 

اینجا دیگر کجاست مرا آورده اید؟

کجا بودید که یکهو سر و کله اتان وسط سی سال دلخوشی من پیدا شد؟

چرا نمی خواهید درکم کنید؟ دل تنگش شده ام.در دلم غبار وجود او جاری است که سر پا مانده ام وگرنه تا الان خرد شده بودم.متلاشی متلاشی . دل تنگش شده ام.

چطور دلتنگ نباشم در حالی که لحظه به لحظه و نفس به نفس آب شدنش را دیده ام. دیده ام از گوشت و پوست به استخوان رسیدنش را.

تنگ تنگ در آغوشش داشتم و هر لحظه که او آب و آب تر می شد من در خود فشرده تر می شدم. ……… آب و آب .

 

بچه ی های شط در ساحل چشم باز می کنند و تا مرد شوند، بازی های بچگی اشان در فیروزه آب قد خواهد کشید .

قصه های کودکی اشان هم پر است از قصه ی آب .

قصه ی نوح و یونس و فرات.

 

_چه کسی فکرش را می کرد میان این همه آب، خاک سهم (( جاسم )) باشد.

سی سال کنار هم روزگار گذراندیم. دور دستان هر دوی ما ریسمان بسته بودند و تا آمدیم به خودمان بیاییم بلدوزر ها خاک ها را روی سرمان آوار کردند. حتی اجازه ندادند آیه ای نازل شود .((بای ذنب قتلت)).

اول آرام بودم .خوب فکر می کردم تنها نیستم و او هم مانند من و بقیه در بند این ریسمان لعنتی گرفتار آمده.اما نه…جاسم آدمی نبود که بخواهد در بند باشد. بلاخره هر طور بود .خودش را نجات داد.ذوب شد تا رهانید خود را.تحرکی نداشت.او ذوب می شد و من لختی خالی تر.

 

اما من! بعد سی سال، هنوز ریسمان از دست باز نکرده در این قفس شیشه ای گرفتار آمده ام. دلم برای عطر تنش که سالها زیر خروار ها خاک ابوالخصیب در جانم می پیچید تنگ شده است.

 

لااقل پیامم را به او برسانید و بگویید: به زندانش سری بزند. بگویید :حال لباس های غواصی بدون بچه های شط اصلا خوب نیست.

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی طلبه


موضوعات: دلنوشته, شهدا
   چهارشنبه 9 خرداد 13971 نظر »

گفتگویی جذاب با فاطمه قاضي خاني همسر شهید مدافع حرم مهدی قاضی خانی

 

مهدي قاضي خاني

 

بسيار متشكرم كه وقت خود را اختيار مدرسه علميه كوثر ورامين قرار داديد . به عنوان شروع بحث از آشناییتان با آقا مهدی برایمان بگویید .

من در آموزشگاه رانندگی با آقا مهدی آشنا شدم . ایشان 21 ساله بودند که به خواستگاری من آمدند و آنقدر صورت ایشان کوچک بود که حتی مو هم نداشت و من ناراحت بودم و به مادرم می گفتم که نکند همینطوری بماند و رشد نکند و این شده بود برای من دغدغه که حتی به خودشان هم گفتم و ایشان خنديدند که من تازه 21 ساله هستم و جای رشد دارم .

من سال اول دانشگاه در رشته زبان و ادبیات فارسی درس می خواندم .  آقا مهدی تحصیلاتش کم بود ولی در این مدت کم با اخلاق ایشان آشنا شدم که بسیار آراسته بود , به نمازش اهمیت می داد , به خانواده بسیار اهمیت می داد ،  با حجب و حیا بود وهمیشه سر به زیر بود . اینها برایم از تحصیلاتش و از همه چیز مهمتر بود . چون با خودم فکر می کردم که اگر کسی به خواستگاری من بیاید و وضع مالی مناسبی داشته باشد اما ایمان نداشته باشد ؛ احترام به بزرگتر نگذارد برای من فایده ای ندارد .

حتی یک بار استادمان سر  کلاس به ما توصیه می کردند که اگر کسی به خواستگاری شما آمد ایمان را  اولین و مهمترین ملاک برای زندگی قرار دهید و اگر با خدا باشد همه چیز دارد و این حرف استادمان براي هميشه در ذهن من ماند.

برای من داشته های آقا مهدی خیلی بیشتر از نداشته هایش بود . گاهی که با خانمهای هم سن و سالم صحبت می کردم و آنها از مشکلاتشان و از روابط خود با همسرانشان می گفتند من علاقه ام به آقا مهدی بیشتر می شد که چقدر ایشان مهربان است و چقدر به خانواده اهمیت می دهد . گاهی که از جمع خانواده و اقوام به منزل بر می گشتم و به آقا مهدی بیشتر محبت می کردم می پرسید باز چه شده ؟  پیش خوم می گفتم که چقدر از دیگران بهتر رفتارمی کند .

 

بچه ها اذیت نمی کنند و بهانه پدر را نمی گیرند ؟

محمد ياسين كه خيلي پدرش را يادش نيست ولي بهانه می گیرند . چند وقت پيش كه قرار شد نهال در يك تاتري بازي كند به كارگردان آن تاتر مي گفت «اگر من در فيلم شما بازي كنم بابام برمي گرده »

 

پشیمان نیستید که اجازه دادید ایشان برود و شهید شود ؟

زندگی در کنار همسر بسیار راحت تر است و اگر چه تنهایی اذیت می کند اما همانطور که شهدا وقتی شوق شهادت دارند و به چیزهای بالاتری فکر می کنند و واقعا این موضوع  روی ما هم اثر می کند و باعث می شود که ما هم به مسائل  بالاتری فکر می کنیم .

 

خواب آقا مهدي را مي بينيد ؟

هر وقت خواب ایشان را می بینم ایشان به من می گوید که من زنده ام و من اصرار دارم که شما شهيد شده ايد . من به غير از اين از آقا مهدي خواب ديگري نديده ام .

به نظر من اين كه مي گويند شهدا زنده اند درست است هيچ اتفاقي باعث نمي شود كه ياد شهدا به فراموشي سپرده شود و حتي خوابهاي ما هم در مورد شهداست .  يكبار محمد متين داشت خواب ميديد و در خواب مي گفت : « براي شهيد حيدري هم جمعيت زياد آمده بود »

 

روزي كه ايشان شهيد شدند حرف خاصي به شما گفتند يا اين حس را داشتيد كه مي رود و شهيد مي شود ؟

من به جانباز شدن ايشان فكر كرده بودم اما سرسوزني به شهادت ايشان فكر نكرده بودم. شايد جالب باشداولين بار عنوان همسر شهيد را آقا مهدي به من داد . من هميشه به ايشان مي گفتم كجا مي خواهيد برويد ؛ زندگيمان به اين خوبي ؛ بمانيد و زندگي كنيم ولي ايشان مي گفتند « مي شوي همسر شهيد ؛ شهيد خيلي مقام دارد . به خودت افتخار كن».

 

براي كساني كه مي گويند مدافعان حرم براي پول مي روند سوريه مي جنگند چه صحبتي داريد ؟

كسي كه مي رود آخر چطور مي تواند از آن پول استفاده كند مگر نه اين است كه پول براي رفاه است كسي كه شهيد مي شود چطور مي تواند به رفاه دنيايي برسد و از آن پول استفاده كند .

وقتي وصيت نامه شهدا را مي خوانيم تقريبا همگي گفته اند كه نگذاريد خون شهدا پايمال شود اگر پولي در ميان بود حتما در وصيت نامه ذكر مي كردند كه نگذاريد پولها از بين  برود .

ببينيد چند وقت پيش يك زلزله كوچك آمد همه ما فقط جانمان را برداشتيم و فرار كرديم خانه و زندگي را گذاشتيم . ولي شهدا با كمال ميل جانشان را كف دستشان مي گيرند و مي روند .

 حتي اگر شهيد نشود و نقص عضو شوند بايد فكر كنند كه ارزش يك عضو كوچك بدن انسان چقدر است كه بخواهند در مقابل آن مبلغي رادريافت كنند. فكر كنيم كه هزينه يك عمل بيني چقدر است ؟تا اين كه  يك فردي بخواهد به خاطر پول برود و نداند كه سالم برمي گردد يا نه ؟اصلا مي شود جان آدم را با پول مقايسه كرد …

 

هميشه با همسران شهدا يا مادرانشان كه صحبت مي كنيم روي يك نقطه اتفاق نظر دارند كه شهدا از قبل انتخاب شده اند شما چه رفتاري از آقا مهدي در ذهن شما مانده كه ايشان را لايق شهادت كرده است ؟

من معتقدم كه شهادت بالاترين مقام است ؛ هر پست و جايگاهي دوره خاصي دارد  و روزي بايد آن پست را تحويل دهي اما شهيد هيچ وقت از مقامش تنزل پيدا نمي كند .

آقا مهدي خيلي به خانواده شهدا ارادت داشت و خاطرم هست كه در دوران نامزدي اولين جايي كه مرا برد بهشت زهرا بود و من فكر كردم مرا سر مزار هنرمندان مي برد و وقتي به ايشان گفتم با لحن خاصي گفت « خانم چي ميگي ؟ بازيگر چيه ؟ بيا بريم سر مزار شهدا و آنها راببينيم »

حتي در دوران بارداري من مي رفت سر مزار شهدا و خوراكي را تبرك مي كرد و مي اورد و مي گفت اينها متبرك است بخور .

آقا مهدي هميشه براي خانواده هاي بي بضاعت سبب خير مي شد و كمك هاي نقدي به آنها مي داد .

 هر وقت بيت رهبري مي رفت و من مي گفتم به آقا نامه بنويس و از مشكلاتمان بگو ايشان ناراحت مي شد و مي گفت رهبري اينقدر مشكل و دغدغه دارد و نبايد ما ايشان را با اين مسايل ناراحت كنيم .

و اين درسي شد براي من كه وقتي بعد از شهادت ايشان به رهبر نامه نوشتم از مشكلاتمان چيزي نگفتم فقط در نامه از آقا خواستم كه براي بچه هايم دعاكند . و بعدا هم از بيت تماس گرفتند و گفتند « آقا براي شما و فرزندانتان دعا كرده است ».

من معتقدم كه شهدا سر چه سفره اي هستند كه سر سوزني از آن نصيب ما مي شود آيا شما منزل كسي كه همسرش فوت كرده به اين شكل مي رويد . اينها همه به بركت خون شهداست .

 

نظرتان راجع به سخنان اخير رهبر در مورد عدالت و بي عدالتي چيست ؟ صحبتي راجع به عملكرد برخي از مسولين داريد ؟

ما خودمان زحمت مي كشيم و با سختي پول در مي آوريم ولي كساني كه نانشان را از دهان مردم بيرون مي كشند بايد يك لحظه به اثرات كار خود فكر كنند كه چه راهي بهتر است اين كه خودت را از مردم بداني و در بين مردم زندگي كني يا اين كه نانت را از دهان مردم بيرون بكشي و نفرين آنها را براي خود بخري .

 

مقداري در مورد شهادت آقا مهدي بگوييد ؟

آقا مهدي در تاريخ 16/9/94 در منطقه خانطومان شهر حلب سوريه شهيد شدند . آقا مهدي دوبار به سوريه اعزام شد و دفعه اول پشت جبهه خدمت مي كرد و بار دوم كه اعزام شدند 28 روز ماندند و بعد هم خبر شهادت ايشان را آوردند . .

 

 

   چهارشنبه 16 اسفند 13961 نظر »

دیدار با شهید مدافع حرم مهدی قاضی خانی 

 

مهدی قاضی خانی

 

خونه شهید خیلی خیلی ساده بود البته خانه اجاره ای با حداقل امکانات زندگی ،در این خانه نه از مبلمان خبری بود و نه از پشتی های آن چنانی ، با دو قالیچه ماشینی در حد بسیار معمولی فرش شده بود رختخوابها گوشه اطاقی که به نظر نه متر بیشتر نبود چیده شده بود خبری از جا رختخوابی یا کمد دیواری نبود .

 

مادری که از کمر درد می نالید باسه یادگار شهید زندگی می کردند .بخاری منزل فرسوده بود و لوله ای داشت که گاز منو اکسید وارد خونه می کرد به خاطر فرسوده بودن لوله بخاری  . 

همسر شهید خیلی ارادت به حضرت آقا داشتند گفتند به آقا نامه نوشتم و اصلا از مشکلات نگفتم چون آقا باید مشغول این چیزها نشوند فقط نوشتم آقا برایمان دعا کنید.

از صبح در این فکرم خدایا ما جواب شهدا را چگونه باید بدهیم به قول حضرت آقا در این بی عدالتی ها چه باید کرد .

فلان مسئول مملکتی که خرج تزیین دفتر کارش ۷ میلیارد تومان می شود چگونه جواب می دهد. اگر این مردان الهی نمی رفتند من و شما الان در امنیت زندگی نمی کردیم خدایا ما را شرمنده شهدا قرار نده . ( طاهره شاکری )

 

 

شهید مهدی قاضی خانی

 

 

خانواده شهید قاضی خانی

 

 

نهال

   دوشنبه 14 اسفند 1396نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 125
  • دیروز: 79
  • 7 روز قبل: 2647
  • 1 ماه قبل: 5368
  • کل بازدیدها: 125938
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 36
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 37
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
 
سوگواره عاشورایی