شرکت گسترده در راهپیمایی ۲۲ بهمن معادلات دشمن را برهم می ریزد
مدیر مدرسه علمیه کوثر ورامین با بیان اینکه شرکت گسترده در راهپیمایی ۲۲ بهمن معادلات دشمن را بر هم می ریزد، گفت: حضور در راهپیمایی از مصادیق بارز صیانت از ارزش‌ها و آرمان‌های اسلامی است.

 

22  بهمن
 
طاهره شاکری مدیر مدرسه علمیه کوثر ورامین در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری رسا، با تاکید بر ضرورت حضور گسترده مردم در راهپیمایی 22 بهمن، گفت: هر نظامی نیاز به پشتوانه دارد.

 

وی افزود: مردم به عنوان بزرگ‌ترین سرمایه کشور مهم‌ترین پشتوانه انقلاب اسلامی به شمار می‌روند، این پشتوانه مردمی نقش مهمی در اتحاد و انسجام جامعه اسلامی دارد.

 

شاکری وحدت و همبستگی را سدی در برابر توطئه دشمنان دانست و اظهار داشت: دشمن در مقابل اتحاد و یکپارچگی مردم نمی‌تواند کمترین خدشه‌ای به انقلاب وارد کند. امروز دشمنان با سرمایه‌ گذاری‌های هنگفت درصدد آسیب زدن به ریشه‌های انقلاب هستند بر همین اساس مدام قطعنامه‌ها و تحریم‌های جدیدی در مجامع بین المللی علیه کشور ایران صادر می‌کنند تا به این وسیله به انقلاب ضربه بزنند.

 

مدیر مدرسه علمیه کوثر ورامین ادامه داد: تا زمانی که انقلاب اسلامی از پشتوانه مردمی بهره‌مند باشد انقلاب از توطئه بدخواهان در امان خواهد ماند.

 

وی با تاکید بر اینکه حضور در راهپیمایی 22 بهمن نشان از همدلی و اتحاد مردم دارد، ابراز کرد: حضور در راهپیمایی 22 بهمن نشان از اتحاد و همدلی مردم دارد از این رو ضروری است مردم با حضورشان به دشمنان نظام اسلامی بفهمانند که همیشه و در هر لحظه پشتیبان نظام و ولایت هستند.

 

شاکری با اشاره به اینکه مردم انقلابی ایران در روز یوم الله 22 بهمن به همه دشمنان نشان خواهند داد که هرگز دست از نظام و انقلاب برنمی‌دارند، گفت: حضور در راهپیمایی 22 بهمن یک تکلیف الهی و انسانی است که باعث می‌شود معادلات دشمن را برهم بپیچد.

 

مدیر مدرسه علمیه کوثر ورامین به حضور طلاب در راهپیمایی 22 بهمن تاکید کرد و بیان داشت: حفظ و صیانت از ارزشهای دینی مهمترین دغدغه طلاب و روحانیان است که حضور در این راهپیمایی از مصادیق بارز صیانت از ارزش‌ها و آرمان‌های اسلامی به شمار می‌رود.

 

وی در پایان خاطرنشان کرد: جوانان باید قدر انقلاب را بدانند چرا که خون‌های زیادی پای نهال انقلاب ریخته شد تا انقلاب به درختی تنومند که امروز شاهد آن هستیم تبدیل شود از این رو پاسداری از خون شهدا وظیفه همگانی است؛ بنابراین ما نباید به خاطر عملکرد بد برخی مسؤولان از انقلاب دلسرد شویم چرا که القای ناکارآمدی انقلاب توطئه دشمن برای نابودی انقلاب است. ما باید در روز 22 بهمن با حضوری گسترده مشت محکمی به دهان یاوه‌گوی غرب و شرق بزنیم

 

http://www.rasanews.ir/detail/News/554529/81

   یکشنبه 22 بهمن 1396نظر دهید »

پذیرش سراسری حوزه های علمیه 

 

پذیرش طلبه

طاهره شاکری مدیر مدرسه علمیه کوثر ورامین در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری رسا، درباره پذیرش حوزه علمیه ورامین در ترم جدید، گفت: پذیرش این حوزه از ۳ بهمن آغاز شده و تا پایان بهمن ادامه دارد.

 

وی افزود: پذیرش حوزه علمیه ورامین در سطح دو کارشناسی بین سنین ۱۸ تا ۳۵ سال است که طبق معدل مرکز مدیریت قبولی آنها را اعلام کرده و از متقاضیان صرفا یک مصاحبه گرفته می‌شود، پس از پذیرش بانوان پذیرفته شده باید تمام وقت و هر روز در کلاس‌ها حضور داشته باشند.

 

مدیر مدرسه علمیه کوثر ورامین درباره برنامه‌های فرهنگی این حوزه عنوان کرد: هر هفته شنبه‌ها دروس اخلاق، نماز جماعت و قرائت قرآن به صورت همیشگی برگزار می‌شود، بزرگداشت دهه فجر یا ایام فاطمیه نمونه‌هایی از برنامه‌های فرهنگی در مقاطع خاص است.

 

وی در پایان با توصیه به طلاب خاطرنشان کرد: طلابی که وارد حوزه علمیه می‌شوند باید به اهداف والای طلبگی توجه داشته باشند چراکه وظایف یک طلبه و سرباز امام زمان(عج) صرفا در درس و تحصیل خلاصه نمی‌شود بلکه علم را باید با معنویت تلفیق کرده و به پیشرفت جامعه اسلامی توجه داشته باشند

   یکشنبه 15 بهمن 13961 نظر »

زندگی واقعی 

 

زندگی پول نیست، زندگی دلِ خوشه که خدا این نعمت و به هر کسی نداده…

زندگی درک درست از اطرافته، زندگی درست دیدن و لذت بردن از مکان و زمانه…

زندگی بخشیدنه…آره بخشیدن…ببخش و زندگی کن…

زندگی گذشتنه…گذشتن از بدیاست…آره بگذر…بزار یکی هم از تو بگذره… این میشه زندگی…

از همه مهمتر که دیگه الان خیلیا نمیشناسنش و اسمش و خراب کردن: زندگی عشق ورزیدن به همدیگست , زندگی با عشق به هم نگاه کردنه.

دلِ خوش؟ لذت بردن؟ عشق؟ بخشیدن؟ گذشت؟

آره زندگی تو همین کلمات خلاصه شده…

پس با عشق زندگی کن و از زندگیت لذت ببر و با درک درست ببخش و گذشت کن…

 

 

م. ظفرقندی

 

   یکشنبه 8 بهمن 1396نظر دهید »

گفتگو با مادر گرامی شهید مصطفی احمدی روشن

 

مادر شهید احمدی روشن

 

با سلام خدمت شما سرکار خانم صدیقه سالاریان مادر گرامی دانشمند شهید مصطفی احمدی روشن ، بسیار سپاسگذارم از اینکه وقت خود را در اختیار مدرسه علمیه کوثر ورامین قراردادید.

 

به عنوان اولین سوال بفرمایید شهید احمدی روشن در کودکی چگونه بودند و چه خصوصیات بارزی داشتند ؟

مصطفی سال ۱۳۵۸ و دو روز بعد از اربعین به دنیا آمدند درست در ماه صفر و دی ماه مثل شهادت ایشان که در ماه صفر و دی ماه بود. شناسنامه مصطفی شهریور ۵۸ بود ، پدر ایشان برای اینکه مصطفی زودتر به مدرسه برود شناسنامه اش را گرفت و در واقع باید بگویند مصطفی مولود اربعین و شهید اربعین است . یعنی شهادت ایشان در سال ۹۰ در دی ماه و مصادف با اربعین بود . مصطفی بچه بسیار آرام و در عین حال زرنگی بود الان من نوه دارم که وقتی به او نگاه می کنم یاد مصطفی می‌افتم . وقتی به چشمان مصطفی نگاه می‌کردیم یک دنیای را در چشمان او می دیدیم . عموی مصطفی در دی ماه سال ۶۰ به شهادت رسید و همیشه قبل از شهادت در چشمان مصطفی که نگاه میکرد میگفت چشمان نافذی دارد و آدم بزرگی می شود.

 

مصطفی بچه بسیار مهربانی بود و موقع بازی کردن مراقب بچه های کوچکتر از خودش بود ، مصطفی بسیار شجاع بود و هیچ گاه زیر بار حرف زور نمیرفت.

 

برای داشتن فرزند خلفی مثل مصطفی چه آدابی را رعایت کرده اید ؟

فکر می کنم که چند مسئله در این امر دخیل بود ، جد مصطفی ملا محمد همدانی از علمای برجسته بودند و خود من هم از نوادگان مهدی مهدوی اردکانی هستم که ایشان با آیت الله نخودکی در نجف تدریس داشتند.و دیگر این که پدر مصطفی خیلی دقت داشت در لقمه ای که برای ما می آورد ، ایشان در قسمت عقیدتی سیاسی شهربانی همدان کار می کردند و همیشه چندین برابر حقوقی که دریافت می کردند کار می کردند و هیچ وقت در منزل نبود . به علاوه همه اینها ، ما از کودکی احکام و مسایل دینی را در خانواده یاد گرفته بودیم بطوری که اگر یک نامحرم در صورت من نگاه می کرد من نمی توانستم با ایشان صحبت کنم و فکر می کنم که این موضوع بسیار مهم است .

 

ولی بیشتر فکر می کنم شهدا را خدا انتخاب می کند و شهدا با اعمالشان این را برای خود رقم می زنند .

 

شهید احمدی روشن

 

از اخلاق ایشان در دوران نوجوانی بگویید خاطرم هست قبلا منزل ما در انتهای یک خیابانی بود که پیاده روی زیادی تا ایستگاه اتوبوس داشت و هیچ سایبان و یا درختی در خیابان وجود نداشت و قاعدتا سر ظهر بسیار گرم می شد ، یکی از کارهایی که مصطفی می کرد این بود که وقتی از اتوبوس پیاده می شد کفشهایش را زیر بغلش می زد ، خواهر زاده ام از ایشان می پرسد چرا این کار را انجام میدهی ؟ مصطفی جواب می دهد که من می خواهم داغی کف خیابان را حس کنم و هیچ وقت دروغ نگویم و گناه نکنم اگر چه که این داغی قابل قیاس با داغی جهنم نیست ولی می خواه بفهمم .

 

ایشان بسیار به ورزش علاقه داشت و کشتی می گرفت و اگر چه لاغر اندام بود اما بنیه خوبی داشت و کسی نمی توانست پشت ایشان را به خاک بمالد .

 

رفتار ایشان با خواهر و برادرش چگونه بود ؟

مصطفی فرزند دوم من است و من سه دختر دیگر به غیر از مصطفی دارم ، خواهر بزرگ ایشان مرضیه است که دو سال از ایشان بزرگتر است . دوران ابتدایی مصطفی و خواهرش مدرسه هایشان کنار هم بود که با یک نرده از هم جدا می شد و زنگ های تفریح مرضیه لقمه های نان و پنیر را از پشت نرده به برادرش می داده و معمولا هم از بردارش دفاع می کرد حتی یک بار ابروی ایشان به خاطردفاع از مصطفی شکسته شد . من موافق صد در صد کار کردن خانم ها هستم ولی جایی که مرد بتواند زندگی همسرش را تامین کند و یک کمی همسر بتواند با قناعت زندگی را بگذراند فکر می کنم بهتر این باشد که مادردر منزل بماند . این محبتی که وقتی مادر در منزل است بین بچه ها و مادر به وجود می آید هیچ وقت از بین نمی رود . مخصوصا پسرها محبتی را که از مادر و خواهر می گیرند باعث می شود که هیچ وقت در بزرگسالی جذب محبت های حرام نشوند .

مصطفی هم از مادر و هم از خواهر محبت بسیار زیادی دیده بود . در منزل خواهر به مصطفی بسیار زیاد رسیدگی می کردند . ولی هیچ وقت پیش نیامد که مصطفی به اندازه سر سوزنی به این خواهر ها زور بگوید برعکس همیشه حامی خواهرانش بود . دختر کوچکم بعد از شهادت مصطفی در تعریف از ایشان می گفت : داداشی آنقدر بزرگ بود که من فکر می کنم بعد از شهادتش به سایه اش هم می توانم تکیه کنم . یعنی می خواهم بگویم که مصطفی بسیار مراقب خواهرانش بود .

 

در این محبتی که بین بچه ها بود شما چه نقشی داشتید ؟

ما وقتی که در همدان زندگی می کردیم به غیر از خانواده حاج آقا ما با دیگران ارتباط چندانی نداشتیم یعنی این فرصت بیشتری به ما می داد که ما با هم باشیم و این محبت را بیشتر ایجاد می کرد . موقع جنگ که حاج آقا ما را می گذاشت و به جبهه می رفت بسیار بیشتر با هم زمان می گذراندیم . البته باید بگویم که ما از نظر اقتصادی در حد خانواده های متوسط رو به پایین بودیم و نمی توانستیم بچه ها را زیاد به تفریح ببریم و همیشه در منزل بودیم. به خاطر همین دختر ها هر مشکلی که دارند از ایشان می خواهند و معمولا هم حل می شود .

 

تا به حال شده خواب ایشان را ببینید ؟

بله . اوایل شهادتش وقتی که در حالت نیمه خواب و نیمه بیداری بودم خیلی ایشان را می دیدم . ولی یک بار خاطر هست که در منزل می خواستم بخوابم با خودم گفتم مثل این که دیگر ما را یادت رفته است . همان شب خواب دیدم که زنگ زد و وقتی که تلفنی با ایشان صحبت می کردم گفت : من یادم نرفته ؛ من خیلی دوستت دارم و همین که دارم از کیلومترها آن طرف زمین با شما تماس می گیرم بدان که یادم هست .

 

چه توصیه ای برای مادران می توانید داشته باشید که بتوانند یک همچین فرزندی را تربیت کنند ؟

من سعی کرده ام در زندگی هیچ گاه از کسی کینه ای به دل نگیرم ، یعنی خیلی راحت دیگران را می بخشم چون معتقدم ما در طول روز گناه می کنیم و انتظار داریم که خدا ما را ببخشد ولی به عنوان یک بنده کوچک خدا حاضر نیستیم از اشتباهات دیگران بگذریم و این را توصیه میکنم و دیگر این که همیشه به بچه ها توصیه می کنم حق الناس را رعایت کنند چون حق الناس فقط خوردن مال مردم نیست، بلکه حق الناس ممکن است با زبان یا نگاه و … اتفاق بیفتد . و دیگر اینکه همیشه به بچه ها توصیه می کردم شجاعت داشته باشید و هیچ گاه زیر بار حرف زور نروید .

آخرین روزی که مصطفی شهید شد داشت می رفت وزارت نفت تا طرحهایی را که برای سازمان انرژی اتمی پیاده کرده اند برای وزارت نفت نیز پیاده کنند تا ما در زمینه نفت خودکفا شویم ، مصطفی در راه آن جلسه شهید شد . مصطفی در مقابل خانواده بسیار مهربان و رئوف و در مقابل دشمن بسیار شجاع بود . برای کشورش سرباز خوبی بود و برای آقا سرباز خوبی بود و دقیقا اتاق محل کار ایشان در نطنز اتاق ۳۱۳ بود و من همیشه گفته ام که اگر روزی خواستند مستند زندگی اش را بسازند بگویند:« سرباز اتاق ۳۱۳ »

به عنوان یک مادر اگر برگردید به گذشته باز هم اجازه می دهید فرزندتان این راه را برود ؟

قطعا اجازه میدهم ، چون من از آدم های ترسو و محافظه کار خوشم نمی آید ، اگر برگردم به عقب شاید محکم تر تربیتش می کردم .

 

وقتی خبر شهادت مصطفی را شنیدید چه حالی شدید ؟چه چیزی را دوست دارید بگویید که آن موقع شاید نمی توانستید بگویید ؟

روز شهادتش ، من ساعت هشت و دوازده دقیقه با مصطفی صحبت کرده بودم و قرار گذاشته بودیم که ساعت ۱۱ بروم ببینمش چون شب گذشته از نطنز برگشته بود. من فقط ۵۹ ثانیه با او صحبت کرده بودم . به من گفت هر وقت خواستی بیایی حتما از قبل تماس بگیر که سر جلسه نباشم .

 

من جایی رفته بودم و حاجی آمد دنبالم و دیدم که چهره حاجی خیلی سیاه و بهم ریخته است ، هر چه گفتم حاجی چه شده می گفت هیچی و من همه اش ذهنم این طرف و آن طرف می رفت پدر و مادر حاجی از دنیا رفته اند اما مادر خودم زنده است و ذهن من درگیر شده بود . در راه حاجی به من گفت مثل این که دو تا مامور آمده است درِ منزل مصطفی و مثل این که خانمش ناراحت شده ، من گفتم چرا مامور باید بیاید درِ خانه مصطفی ، دلشوره گرفتم ، مرتب موبایلش را می گرفتم و زنگ می خورد ولی جواب نمیداد ، منزلش را هم می گرفتم می رفت روی پیامگیر .

رفتم منزل و طبقه دوم از آسانسور پیاده شدم و وقتی دختر وسطی ام را دیدم ، از بس گریه کرده بود چشمهایش پف کرده بود ، حتی نمی دانست که من خبر ندارم ،  همان جلوی در به من گفت:  نترسی ها ! می گویند که کسی به اسم دکتر مصطفی احمدی روشن را جلوی دانشگاه علامه ترور کرده اند ، اولا داداشی که دانشگاه علامه کاری نداره ، ثانیا داداشی که دکتر نیست . من همینطور نگاهش کردم و گفتم مگر چند تا احمدی روشن داریم ، چون خاطرم هست وقتی نتایج کنکور آمد من هیچ پسوند روشنی در ادامه نام خانوادگی احمدی ندیدم .حتی عموهای حاج آقا هم احمدی روشن نیستند . من هم مرتب به دوستانش زنگ می زدم و همه رد تماس می دادند و جواب نمی دادند . یکی از دوستان مصطفی که چندین سال بود با هم بودند و من مثل مصطفی دوستش دارم و او را مهندس صدا میکنم جواب داد ، فقط به او گفتم « مهندس تو را به خدا فقط به من بگو بچه ام زنده است » گفت حاج خانم ما هم امیدواریم انشاءالله که زنده باشد ، دیگر فهمیدم .

 

از منزل ما تا منزل مصطفی راه زیادی نبود و فقط حاج آقا گریه می کرد و می گفت خدایا وقتی برادرم شهید شد کمرم شکست دیگر طاقت ندارم . من هم دعوایش می کردم و می گفتم بچه من زنده است چرا گریه می کنی .

از خدا می خواستم اگر اتفاقی افتاده معجزه ای بشود و بچه من را برگرداند . ساعت از ۱۱ هم گذشته بود به منزل مصطفی که رسیدیم دیدم همه دوستانش لباس مشکی تنشان است ، پدر خانم مصطفی بسیار انسان مومن و صادقی است و به من گفت « حاج خانم نترسید ترور ناموفقی بوده و مصطفی را به جای امنی برده اند ، نگاهشان کردم و گفتم حاجی در تمام این سالها من شما را به صداقت می شناسم چرا راستش را به من نمی گویی ؟ شما برای کسی که رفته جای امن مشکی پوشیده اید ؟ یکی دو ساعتی بسیار حالم بد بود و وقتی به خود آمدم و خواهر کوچک مصطفی را دیدم که جیغ های کوتاه می زند ، منزل هم پر از خبرنگار بود ، به آنها گفتم چه خبر است ؛ خودتان را جمع و جور کنید . فکر کرده اید داداشی دوست دارد که سر و صدای شما را اینها ضبط کنند و جاههای مختلف پخش کنند همه ساکت شده اند و با گذشت ۶ سال از آن روز دیگر نامحرمی صدای ما را نشنید .

 

بسیار متشکرم از صبوری شما و وقتی که در اختیار ما گذاشتید .

پایان

 

عبدی متین .

   یکشنبه 8 بهمن 13961 نظر »

غرور برفی

 

 غرور

 

فقط کافیه دو روز برف رو زمین بشینه تا درس و مدرسه بره رو هوا.با تعطیلی مدرسه شاه غلام یک جوری ذوق کرده بود که انگارتا دیروز دنبال کشف یک روش ساده برای اثبات قضیه ی فیثاغورث و پیدا کردن یک عنصر جدید برای جدول مندلیف بوده. برف که جای خودشو داشت از آسمون سنگ هم می اومد باید تا شب خودشونو به ده می رسوندند، رسم هر ساله ی فامیل بود و کی دلش می اومد شام شب چله خاله شوکت و دیدن روی ماهش رو ندید بگیره. با هر جون کندنی بود دم دمای ظهر ده بودند.بقیه فک و فامیل هم جمعشون جمع بود.

 

پسرا که انگار نه انگار هوا سرده و باید به سمت اتاق هجوم بیارن ،تا همو دیدند شلوغ کاری و برف بازیشون شروع شد ، وسط این همه شادی شاه غلام می رفت و می او مد بند می کرد به رامین و یواشکی بهش تیکه می انداخت که اخوی غش نکنی؟ داداش تیر و تفنگتو میدی جن بزنیم؟ تا شب بشه و همه دور کرسی جمع بشن متلک پرانیهای شاه غلام به پسر خاله اش ادامه داشت و عیشش رو کوفتش کرده بود.

 

بعد شام دلچسب و مفصل خاله شاه غلام محض خودشیرینی پیش دخترهای فامیل هم که شده گلویی صاف کرد و رو به همه گفت: _ راستی از شاهکار رامین خبر دارید؟ رامین که شوکه شده بود و فکرش رو هم نمی کرد شاه غلام اینطوری بخواد خرابش کنه اخمهاشو کرد تو هم و رو به شاه غلام گفت :بسه دیگه تو هم، من که می دونم از کجا می سوزی.حرصت از اینه که اقا حیدری تو تیم راهت نداده. اما مگه شاه غلام گوشش به این حرفها بدهکار بود .

 

تا رامین بخواد جلوش رو بگیره ماجرای جن زده شدن رامین رو برای همه تعریف کرد. _ بابا آقا حیدری رو که می شناسید مسئول تیم گشت شبونه ی محلمون، یک مشت جوجه ماشینی رو دور خودش جمع کرده شبا میرن گشت ،نکنه یک وقت خدای نکرده ضد انقلاب تحرکاتی مشکوک داشته باشه.رامین جقله و چهارتای دیگه هم برای پوشش میرن اگه چیزی دیدن راپورت بدن.

 

سه چهار شب پیش نصفه شبی رامین رو نقش زمین تو کوچه پیدا کردن.حالش رو که جا میارن میگه جلوی در یکی از خونه ها جن دیده . فقط خدا می دونه رامین با حرفهای شاه غلام چه حالی داشت.

 

یکی ندونه فکر می کنه شاه غلام یک کامل مرد هیکلی و سبیل از بنا گوش در رفته و قلچماغه. نمی دونه این پسر بچه ی چموش و شر تازه پشت لبش سبز شده و خودش سپرده شاه غلام صداش بزنن.

 

رامین زیر چشمی به دختر خاله ها و بقیه ی فک و فامیل نگاه می کرد و می دید که چطور چشماشون به دهن شاه غلام دوخته شده. _هیچی دیگه آقا یادش رفته بوده چراغ قوه اش رو برداره. پشت در یکی از خونه ها می بینه یک هیکل سیاه و درشت نشسته گوشهاشو تکون میده ،مطمئن که میشه سگ و گربه نیست ، بچه زپرتی به خیال اینکه جن دیده فشارش می افته و ولو میشه کف کوچه.بعد که رفقاش سر میرسن و چراغ میندازن می بینن دکی …مشمای آشغاله که گره اش زدن و گذاشتنش پشت در، حالا باد گوشه های گره رو تکون میداده رامین فکر کرده،چی چی هست!

 

به رامین کارد می زدی خونش در نمی اومد،اما صحبت جن که شد گل از گل آقا خلیل_ شوهر خاله شوکت که همه عمو صداش میزدن_ و بزرگترهای دیگه شکفت، تازه موضوع شب نشینی رو پیدا کرده بودند .

 

همین طور پشت سر هم از داستان جن زدگی دوستان و در و همسایه های قدیم و جدیدشون می گفتند و اصلا هم به فکر کوچکترها نبودند. بیچاره ها که از صبح یک دم بازی کرده بودند و شادی تو رگ و ریشه شون دویده بود حالا تا گردن زیر لحاف کرسی رفته بودند و با چشمانی وحشت زده به بزرگترها نگاه می کردند ،آخرش هم ترجیح دادند هر چه زودتر چشماشون رو ببندند و گوش هاشون سنگین و سنگین تر بشه و هیچی نشنوند.

 

_ میگن سم دارن.

_ شب گردن .

_ بعضی وقتا فقط پاهاشون رو نشون آدمیزاد میدن کسی سر و بدنشون رو نمی بینه.

_ عباس حمومی تا حالا صد بار صداشون رو از تو خزینه ی حموم شنیده.

زنها که تا دیدند بچه ها خوابشون برده نفس راحتی کشیدند و به بهانه شستن ظرفها کم کم به آشپزخونه کوچ کردند. اما کنار کرسی فک عمو خلیل حسابی گرم شده بود.تند تند تخمه می شکست و تعریف می کرد .

 

پسرها که حس می کردند فضا داره خیلی سنگین میشه یک خط در میون می پریدند وسط حرف عمو بلکه بحث رو عوض کنه اما مگه شاه غلام می گذاشت.

 

_عمو خودت هم جن دیدی؟

_ خودم ؟… ها بله. یکبار از پشت لونه ی مرغ و خروسا یک بچه جن سفید پوش دیدم تا بیل رو برداشتم فرار کرد و دیگه ندیدمش الان هم گاهی شبی نصفه شبی که صدای مرغ و خروسا بلند میشه می فهمم کار کار خود بی مروتشه.

شاه غلام آب دهنش رو به زور قورت داد و همین که یه کم خودش رو زیر کرسی فرو برد عمو خلیل یا علی گویان بلند شد و زد بیرون، باید شیر گاوها رو می دوشید . خاله تا دید شوهرش داره شال و کلاه می کنه ،سطل شیر دوش رو براش آورد و بهش گفت : _خلیل داری میای برق حیاط رو روشن بزار یه وقت نصفه شبی کسی خواست بره بیرون . عمو خلیل که معلوم بود هول رفتنه یک باشه ای گفت و رفت.

 

کم کم گرمای کرسی خواب رو به چشمهای مردها هم کشوند. اما زنها تا نیمه شب صداشون می اومد و تازه داشتند یکی یکی به ملکوت اعلی می پیوستند که با صدای گارامپ و خوردن محکم چیزی به درب آهنین اتاق و فریاد یا ابالفضل شاه غلام خواب از چشم همه پرید. همه سمت در خیز برداشتند .

شاه غلام دراز به دراز بین چهار چوب در افتاده بود و مثل مرغ سر کنده دست و پا می زد ،سیاهی چشمش معلوم نبود اما سفیدی کفی که از دهانش خارج می شد امون مادرش رو بریده بود.

اوضاعِ به هم ریخته ای بود.همه مونده بودند چه کنند بچه ها گریه می کردند یکی رفت دنبال آب قند، اون یکی دنبال چاقو، خاله به سمت جانماز و قرآن جیبیش.فقط نیم ساعت طول کشید تا با کلی ماساژ و آب قند و صلوات یک کم حال شاه غلام سر جاش بیاد و خر خر کنان بتونه چهار تا کلمه بگه.

_ وسط حیاط…بدن و سرشو نشونم نداد.

خاله ها جیغ می کشیدند و تو سر کله اشون می زدند اما عمو خلیل که فهمیده بود چه دسته گلی آب داده ، مونده بود حرف بزنه یا نه .

 

شاه غلام کم کم حالش جا اومد و به در خیره شد و با گریه و میون هق هق گفت:

_چرا از جن حرف می زنید خوب ؟

نمی گید کفری میشن میان سر وقت آدم.داشتم می رفتم بیرون ،برقا خاموش بود تا اومدم کلید برق رو بزنم دوتا پا وسط حیاط دیدم .سرم رو بردم بالا اما سر و تنش رو بهم نشون نداد.

فقط دو تا پای بلند وسط حیاط بود ؛ وباز بلند بلند زد زیر گریه.

عمو خلیل پرید تو حیاط همه نگاه ها هم رفت سمت اون. وقتی برگشت دو تا چکمه های بلند زمستونیش دستش بود و می گفت: _خدا مرگم بده غلام جان ! باید همون دم در طویله درشون می آوردم.

 

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی

   دوشنبه 2 بهمن 1396نظر دهید »

دغدغه های فرهنگی

yle="font-size: 10pt;">ين روزها مردم ايران اسلامي دغدغه‌هاي فراواني دارند و براي اينكه بتوانند امورات زندگي خود را بگذرانند بايد زحمات فراوانيرا متحمل شوند ولي خوشبختانه هر وقت با كسي هم صحبت مي‌شوي شوي و مي‌پرسي روزگار را  چگونه  مي‌گذراني؟ پاسخ مي‌شنوي ؛ خدا را شكر همين كه گرفتار بيمارستان نيستيم الحمدلله .

 

و اين يعني اينكه مردم ، با اين‌همه مشكلات اقتصادي، باز هم دغدغه‌ي اصلي ذهنشان مسائل مالي نيست . اين همان واقعيتي است كه عده‌اي نمي‌بينند يا نمي‌خواهند ببينند ، آنان  كه مدام زبان به طعنه مي‌چرخانند و ياوه سرايي مي‌كنند كه كار اين نظام ديگر تمام است ، مردم آزادي مي‌خواهند ، مي‌خواهم به آن‌ها بگويم چشمانتان را باز كنيد شايد ببينيد كه  مردم ايران اينها هستند نه آن اندك افرادي  را كه شما در اطراف خود مي بينيد و ملت ايران مي‌خوانيدشان ،نه كساني كه شماها از سر شكم سيري برايشان فيلم ‌هاي باب دندان اسكار ميسازيد ، فيلم‌هايي كه نه تنها فرهنگي نيست بلكه خود عين بي‌فرهنگي و بد فرهنگي است .

 

دلم مي‌خواهد به آنها بگويم چگونه رويتان مي‌شود در جشن تولد انقلاب در دهه‌ي فجر جشنواره‌اي با  همين عنوان برگزار مي‌كنيد و به استثناي اندكي هر چه بي فرهنگي است  در آن به نمايش در مي‌آوريد .

 

چگونه رويتان مي‌شود روي فرشي قدم مي‌زنيد كه با خون جوانان پاك اين آب و خاك گلگون شده اما حرمت خونشان را حفظ نمي‌كنيد.

چگونه رويتان مي‌شود اين همه زبان درازي كنيد شماها  كه در دوران انقلاب عضو بي‌طرفان بوديد كه اگر انقلاب شد ضرر نكنيد و در دوران جنگ تحميلي به فكر جان ناقابل خود بوديد .

چگونه رويتان مي‌شود و ادعاي دلسوزي براي مردم مي‌كنيد در حالي كه چون موريانه به جان فرهنگ اين ملت افتاده‌ و آن را مي‌خوريد .

شايد اصلاً اين خاصيت انسان‌هاي خود برتر بين است كه هر چه كمتر زحمت مي‌كشد زبانش درازتر است . واقعاً درست گفت آن بزرگي كه فرمود اين انقلاب ، انقلاب پابرهنه‌گان و مستضعفان است .

 

هر چه از بركات اين انقلاب شكمتان سيرتر ميشود اشتهايتان بيشتر و زبانتان درازتر است . اگر جاي مادرشهيدي بوديد كه فرزند دلبندش را براي حفظ دين خدا داده  بود چه مي‌كرديد .

البته هر چيزي لياقتي مي‌خواهد من كه فكر مي‌كنم اين انقلاب سفره‌ايست كه خدا براي مردم ايران پهن كرده ،  هر كه از آن خوب بهره برد شهيد شد ، بعضي هم در اين راه جانبازي كردند و جانباز شدند . عده‌اي  هم فقط خوردند و بردند و دقيقاً همان ها شده‌اند زبان درازان امروز .

 

 

اما باز جاي شكرش باقيست كه هنوز هستند كساني كه از همين راه فرهنگ ، ياد بزرگان دين و انقلاب عزيز را زنده نگه مي‌دارند . آنها كه وقتي اين بي‌فرهنگي‌ها را مي‌بينند حتي اگر صدايشان خيلي بلند نيست سكوت نمي‌كنند به بهانه‌ي اينكه تنها  هستند . مي‌خواهم بدانند كه پشتوانه‌اي دارند  به بزرگي  ملت ايران و به استواري غيرت مادران شهيد.

 

 

   پنجشنبه 7 دی 1396نظر دهید »

ظهور نزدیک است

 

علایم ظهور

 

بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است

مسیر راه حقیقت چو موی باریک است

 

در این زمان و زمانه کجاست راه نجات

قلوب مردم شهرم عجیب تاریک است

 

تمام باورمان را به سُخره میگیرند

چقدر باور و ایمان به کفر نزدیک است

 

به جای خنده بر این حرف اشک باید ریخت

به جای تسلیت اما جواب تبریک است

 

خدای های فراوان در این زمان داریم

وجودمان همه سر تا به سر تشریک است

 

اصولمان شده بازیچه ی هالوها

میان یاوه و حرف درست تفکیک است

 

به گوش میرسد آوای روح بخش حیات

بخوان دعای فرج را ظهور نزدیک است.

 

 

محدثه شفاعت ، طلبه فارغ التحصیل

   چهارشنبه 6 دی 13968 نظر »

دروغ چيست؟

 

دروغ گو

 

از نظر طب انرژی، دروغ گفتن به خود و ديگران به هر دليلی انسدادی براي روح است. زيرا روح انسان تماما نور است و هر گونه ناراستی آنرا سياه و تيره می كند.

 

بايد كارمای دروغ را بپذيريم هر دروغ برابر است با يك عقده، گره و انسداد! اگر می خواهيد چيزی را پنهان كنيد دليل ندارد كه در جواب شخصی كه می خواهد آنرا بداند برای خلاص شدن دروغ بگوييد! سكوت كنيد يا طفره برويد يا رك بگوييد كه نمی خواهم شما بدانيد! دروغ نگوييد.

 

اين دروغ گفتن در كار.هايی همچون تظاهر به عملی كه مورد عقيده و خواست شما نيست، تظاهر به ديندار، تظاهر به ايمان، تظاهر به پولدار بودن، تظاهر به خوب بودن، تظاهر به خدمتگزار بودن، تظاهر به محبت، تظاهر به دانستن، تظاهر به كار كردن، تظاهر به دوست داشتن، تظاهر در تعريف كردن از ديگران و تظاهر به هر موضوع ديگر هم مصداق پيدا می كند.

 

دوستان به چيزی تظاهر نكنيد و دروغ نگوييد. دروغ مستقيماً به چاكرای گلو، ريشه، خورشيدی و قلب ضربه می زند.

 

دروغ در طب انرژی يكی از چندين عامل سرطان هم شناخته می شود. از نظر طب اسلامى هم يكى از مهم ترين علل بيمارى ها گناهان مي باشد؛ دروغ نگوييم و هر روز تكرار كنيم: ( از همين امروز با خود و ديگران صادق هستم)

 

زهرا عربی طلبه پایه پنجم، مشاور و محقق طب اسلامی

   سه شنبه 5 دی 1396نظر دهید »

1 2 4 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 23

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 130
  • دیروز: 263
  • 7 روز قبل: 3027
  • 1 ماه قبل: 5661
  • کل بازدیدها: 126518
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 49
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 41
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
 
اربعین