بهترین دین

 بهترین دین

 

لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست :
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟


خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد … و آنگاه گفتبهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد»


من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد:«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»


من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده ، در محل کار ، در جامعه و در کلّ جهان است.به یاد داشته باش ، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.

هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.

 

   شنبه 9 دی 1396نظر دهید »

ندای فطرت 

 

خودسازی در کلام رهبر

 

 

اولین ومهمترین قدم خودسازی این است که انسان به خود وبه اخلاق و رفتار خود با نظر انتقادی نگاه کند ؛ عیوب خود را با دقت وروشنی ببیند سعی در برطرف کردن آنها داشته باشد .        

 

 

  مقام معظم رهبری(مدظله العالی)

   جمعه 8 دی 1396نظر دهید »

و من یعمل مثقال ذرة شرا یره

شراره ای بر خرمن

 

چند روزی فکرش مشغول بود و افکارش در هم ، باید پول و پله ای دست و پا می کرد و چادر رنگ و رو رفته همسرش را نو . با پول کارگری و خرج و مخارج سنگین زندگی کم کم تا دو ماه دیگر باید خود را می زد به بیخیالی تا عرق شرم بر چهره اش ننشیند و بر آتش دلگرمی زن به وعده های سر خرمنش ، آب پاکی نریزد.

 

دو ماه با جان کندنی گذشت و حالا زن با چادر نو به بازار آمده ،دو بار کل مغازه ها را رفته و برگشته و بالا و پایین کرده بود تا بلکه بتواند با ته مانده ی جیبش، از دست فروش یا شاید مغازه ی اجناس دو هزار تومنی چیزی بخرد که به درد شوهرش بخورد .

 

یک ده هزاری مچاله شده و رنگ و رو رفته صرفا برای تشکر از این همه زحمت! دم دمای غروب،در حالی که قوطی عطر کوچکی را در مشت می فشرد راهی منزل شد . بین راه جوانکی پرسه ی بی عاری _شاید هم بی کاری_ می زد و دود سیگارش را می داد به خورد ملت .

 

شراره های سرخی که از ته سیگارش به هوا بر می خواست در تاریک و روشن هوا به وضوح دیده می شد. شراره هایی که درهوا گلچرخ می زدند و تمنای نشستن داشتند و از بخت بد اینبار هوس نشستن بر نازک چادری نو به سرشان زده بود. زن سوار ماشین شد و همان ابتدا کرایه را حساب کرد، خوب می ترسید همین هزار تومن هم که با زور چک و چانه زدن از عطار پس گرفته بود گم کند.

 

خودش را در صندلی جای داد و چادرش را مرتب کرد و تا آمد نفس راحتی بکشد نگاهش به سمت آرنج دست راستش خیره ماند، جان گرفتن دوباره شراره ها را در دلش احساس کرد.رد چند سوختگی ریز و درشت روی چادر چیزی نبود که به راحتی از کنارش بگذرد.

 

به آنی دلش آتشفشان لعنت شد و کلی نفرین و بد و بیراه از دلش فوران کرد خوب جز این هم چاره ای نداشت. واقعا شراره ای کوچک گاه چه آتشی بر می انگیزد و به حق گاهی فقط دل خوش آیه ها باید بود.

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی

   دوشنبه 4 دی 1396نظر دهید »

درمان آلزایمر 

یکی از بهترین راههای درمان آلزایمر 

 

 

آیت الله تبریزیان ۲:۵۷

دانلود کنید 

 

   یکشنبه 19 آذر 1396نظر دهید »

یکی از این همه کهن را تو بساز

 

سنت و مدرنیته

مرد از دل جغرافیا می آمد ،خسته ی خسته. روی مبل راحتی لم داد.نه حسی بود، نه نایی.از دور دست ها آمده بود، از کنار ایل هایی گذشته بود که عطر نانشان در تمام دشت می پیچید و کباب بره هاشان طعمی داشت جان افزا.

 

در میان راه صدای شانه زدن بر سر دار قالی می آمد و بوی روناس. نشستن بر روی قالی پر تار و ترنج عمر افزا بود. نمازش را اما در مسجدی خوانده بود پر کاشی،آبی فیروزه اش طاق آسمان نما، محرابش عرش برین .

 

مرد خسته ی راه ،شب را در کاروانسرای بین راه گذرانده بود.با آجرهایی پانصد ساله، که هنوز آخ نگفته بودند و معمارش حتما سواد خواندن هم نداشته.

صبحش از کنار رودها گذر کرده بود، پا در هامون شسته بود. ارگ را چینه به چینه لمس کرده بود.تخت جمشید را پله پله بالا رفته بود. از مسجد گوهر شاد تا مسجد اعظم را کاشی به کاشی ،قرنیز به قرنیز،مبهوت به مبهوت درک کرده بود.

 

مبهوت اینکه حتی یک کاشی در طول زمان در برابر ستیز کوره ی خورشید رنگ نباخته بود. مرد اما اینجا بدون قالی در چنبره ی سرامیک های سرد بی روح روی مبل لمیده بود،دلش شربت بهارنارنج می خواست و عطر به لیمو .

 

چای تلخش را سر کشید! چشمش روی دیوار دنبال تصویر حوضخانه صاحبقرانیه می گشت که تابلویی درهم از رنگهای گرم و وحشی به نشان از هنر کوبیسم نظرش را جلب… نکرد.

 

جانش خالی بود و بوی خاک نم خورده می طلبید تا پر شود از شور، اما بوی دود بود و دود.

 

چقدر این شهر از رنگ تهی است. هنر مرد بنای سالهای دور هنوز محکم است و هنر معمار فرنگ رفته با کلنگی فرو خواهد ریخت. مرد حتی دیروز از اراک گذشته بود؛اراک با صلابت،اراک با صنعت. اما امروز صنعتش را زیر خروارها بتن آرمیده دیده بود.

 

اینجا چه خبر است؟ نه آبی زلال نه نسیمی پاک! نه خشتی قوی نه رنگی مدام. پیشرفت و پیشرفت و پیشرفت.اسمش این است، اما … مرد به این فکر می کرد چرا باید مردمان یک سرزمین بین هنر و نام صاحب هنر ،فقط نام ها را ارج نهند و بدتر از آن برخی مسند نشینانشان علم و هنر و صنعت را ولو با دادن خون بها ویران می خواهند؟ به راستی چرا؟

 

نوشته شده به قلم م.رمضانی طلبه.

   یکشنبه 19 آذر 1396نظر دهید »

ولادت رسول اکرم

 

محمد صلی الله

امشب به ملايك خبري تازه رسيده

لبخند نجات از نفس صبح دميده

شيطان عوض جامه دل خويش دريده

اوصاف خدا از دهن بت كه شنيده

يك صبحدم و اين همه اعياد كه ديده

اعياد خدا گشته از اين صبح پديدار

 

 

اي بحر تجلا! گهرت باد مبارك

اي طور نبوت! شجرت باد مبارك

اي مكه! نسيم سحرت باد مبارك

اي آمنه! قرص قمرت باد مبارك

ميلاد گرامي پسرت باد مبارك

 

 

دامان تو تا حشر بود مطلع الانوار

 

 

اي گمشدگان! گمشدگان! راهبر آمد

در عرصه ي بيدادگري، دادگر آمد

تكبير بگوييد كه هجران به سر آمد

تهليل برآريد كه پيغامبر آمد

پيغامبر از بهر نجات بشر آمد

 

 

آمد به جهان قافله را قافله سالار

 

 

توحيد بود لاله ي بستان محمد

جبرييل بود مرغ گلستان محمد

تهليل بگوييد به فرمان محمد

خلقت همه گشتند ثناخوان محمد

ذكر همگان آيه ي ما كان محمد

 

از قول خداي احد قادر دادار

 

اين نور جمال ازل، اين خالق نور است

اين هم سخن موسي، در وادي طور است

اين روي صحف، صورت زيباي زبور است

اين روح عدالت به محيط زر و زور است

اين منجي آن دخترك زنده به گور است

 

اين است كه گل سبز كند از شرر نار

 

اين است كه او بود و همه خلق نبودند

اين است كه با نام خوشش نامه گشودند

اين است كه خيل ملكش سجده نمودند

وصفش همه گفتند و شنيدند و سرودند

گفتند و شنيدند و سرودند و ستودند

 

 

با اين همه كردند به عجز سخن، اقرار

 

 

اين است كه توحيد از او نام گرفته

اين است كه خورشيد از او وام گرفته

اين است كه از روح بشر، دام گرفته

اين است كه دل از دمش آرام گرفته

اين است كه از دست خدا جام گرفته

 

سر تا قدم از علم الهي شده سرشار

 

اي جان همه عالم و آدم به فدايت

اي هستي هستي كمي از لطف و عطايت

گلبوسه ي فردوس، به خاك كف پايت

روييده مسيح از نفس روح فزايت

كار ملك و ذكر خداوند، ثنايت

 

 

اين ذكر الهي است كه دائم شده تكرار

 

 

اي چرخ كهن خاك ره طفل صغيرت

روشنگر بزم ازلي روي منيرت

تا حشر، بزرگان جهانند حقيرت

حتي به جنان اهل بهشتند فقيرت

پيغامبران يكسره بودند بشيرت

 

پيوسته نمودند به آقايي‌ات اقرار

 

 

اوصاف تو چون وصف خدا فوق حساباست

قرآن تو را سلطه بر اين چار كتاب است

حب تو ثواب است، ثواب است، ثواب است

بغض تو عقاب است، عقاب است، عقاب است

تو آب حياتي و جهان بي تو سراب است

تو مهري و روز همه بي‌توست شب تار

 

ما امت وحي و تو پيام آور مایی

تا هست خدايي خدا، رهبر مايي

تو جان همه عالمي و در بر مايي

تو سايه ي لطف ازلي بر سر مايي

تا شام ابد مشعل روشنگر مايي

 

 

بي‌نور تو، توحيد محال است، نه دشوار

 

 

بي دست تو حق بر روي كس در نگشايد

بي دوستي ات حمد خداوند نشايد

بي حسن تو يوسف ز كسي دل نربايد

بي نام تو زنگ غمي از دل نزدايد

مدح تو نه از «ميثم»، از خلق نيايد

 

گيرم ز عقيق همه ريزد در شهوار

استاد غلامرضا سازگار

♦♦♦

 

زمین به لرزه در آمد، شکست کنگره ها

رها شدند خلایق ز بند سیطره ها

 

شبی که آتش آتشکده فروکش کرد

شبی که خاتمه می یافت رقص دایره ها

 

صدای همهمه ی موبدان زرتشتی

هنوز مانده به گوش تمام شب پره ها

 

شب ولادت فرخنده ی بهاری سبز

شب وفات زمستان سرد دلهره ها

 

دوباره نور و طراوت به خانه ها آمد

نسیم آمد و وا شد تمام پنجره ها

 

جهان به یُمن حضورش، بهشتی از برکات

نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات

 

ستاره ها به نگاهی شدند سلمانش

منجّمانِ مسلمانِ برق چشمانش

 

ز انبیاء الهی که رفته تا معراج؟

به غیر از او که ملائک شدند حیرانش

 

مقام بندگی اش را کسی نمی داند

پیمبران اولوالعزم مات ایمانش

 

بساط ذکر سماوات را به هم می ریخت

نماز نیمه شب و شور صوت قرآنش

 

اویس های قرن را ندیده عاشق کرد

تبسّم لبِ داوودیِ غزل خوانش

 

شفیع روز جزا گشت و حضرت حق

داد به دست پاک محمّد کلید رضوانش

 

امیر و قافله سالار کاروانِ نجات

نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات

 

مسیح مکّه شد و نبض مرده را جان داد

به مرگ دخترکان قبیله پایان داد

 

خرافه های عرب را اسیر حکمت کرد

به جای تیغ جهالت، به عشق میدان داد

 

نماز شکر سپیدارها چه دیدن داشت!

همان شبی که سپیده اذان باران داد

 

نبی ست پیر خرابات و ساقی اش حیدر

در ابتدا به علی او شراب عرفان داد

 

تبسّمش به کسی چون بلال عزّت داد

مسیر اصلی دین را نشان انسان داد

 

چه قدر فاصله مان تا بهشت کمتر شد!

برات مردم ری را به دست سلمان داد

 

شب تجلّی مهتاب روشن عرصات

نثار مقدم پرخیروبرکتش صلوات

 

کبوترم نشدم، تا کبوترش باشم

دخیل گنبد سبز و مطّهرش باشم

 

زمان نداد اجازه که مشق عشق

کنم غلام مسئله آموز منبرش باشم

 

چه قدر دیر رسیدم سر قرار وصال!

چه شد؟ نخواست که عمّر محضرش باشم

 

قبول، شیعه ی خوبی نبوده ام اصلاً

نشد که حلقه به گوش برادرش باشم

 

خدا کند که مرا از قلم نیندازد

بهشت مست می جام کوثرش باشم

 

به حال و روز خودم فکر می کنم، انگار

قرار بوده که گریان دخترش باشم

 

شب گرفتن حاجت، زیارت عتبات

نثار مقدم پر خیر و برکتش صلوات

 

وحید قاسمی

 

 

   سه شنبه 14 آذر 1396نظر دهید »

«نقطه»

امیر محمد طحان

 

رفته بودم سمنان برای مصاحبه با خانواده شهید مدافع حرم؛ محمد طحان.

مصاحبه تا نماز ظهر طول کشید. در طول این مدت امیر محمد در کنارمان نشسته بود؛ آرام و کم حرف. من نمی دانستم در دل کوچک تنها یادگار محمد چه می گذرد. زُل زده بود به من. گویا حرفی تا گلویش بالا آمده بود و دنبال بهانه می گشت برای شعله کشیدن.

 

موقع نماز، سجاده به دست دنبال جای دنجی می گشتم برای نماز. پیش از بستن قامت، صدای آهسته ی کودکانه ای شعله کشید به سمتم. من آن لحظه انگار گالن بنزین بودم. نگاهم را دادم به او. دستش را دراز کرده بود به سمتی و می گفت. تمازتو اونجا بخون. بابام همیشه اونجا می خوند …

 

بی درنگ جمع شدم و پرتاب گردیدم به نقطه ای که امیر محمد نشانم می داد. نقطه ای که محل اتصال محمد با خدا بود.

من اتصال را اگر چه نمی دانستم، اما نقطه پرکنی از عهده ام برمی آمد. لااقل نقطه ی دل کوچک امیر محمد را، ولو برای لحظه ای. نماز آن روز نماز متفاوتی شد.

 

بعدها که مادر شهید برای چاپ دستنوشته هایش در باره محمد به ما رجوع کرد، با اشتیاق پذیرفتیم. می دانستیم این هم مأموریتی است از همان جنس پر کردن نقطه، تا التیامی باشد بر یکی از نقطه های بی نهایت دل

آن روز دل فرزند،

امروز دل مادر.

امان از دل مادر!

 

رحیم مخدومی

   دوشنبه 6 آذر 1396نظر دهید »

1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9 10 11 12 ... 85

جستجو
آمار وبلاگ ها
  • امروز: 119
  • دیروز: 263
  • 7 روز قبل: 3027
  • 1 ماه قبل: 5661
  • کل بازدیدها: 126518
رتبه وبلاگ
  • رتبه کل دیروز: 49
  • رتبه مدرسه دیروز: 1
  • رتبه کل 5 روز گذشته: 41
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه کل 90 روز گذشته: 29
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1
 
اربعین