غزل سروده شده رهبر انقلاب كه برای اولين بارمنتشر میشود حجت الاسلام والمسلمین جواد محمدزمانی شعر اهدایی مقام معظم رهبری به دومین کنگره شعر کتاب دفاع مقدس را قرائت کرد.
اين غزل برای نخستين بار منتشر میشود؛ متن شعر از این قرار است:
می کند آشفته ام، همهمه ی خویشتن
کاش برون می شدم، از همه ی خویشتن
می کشد از هر طرف، چون پر کاهی مرا
وسوسه ی این و آن، دمدمه ی خویشتن
پنجه در افکنده ام، در دل خونین خویش
گرگ وش افتاده ام، در رمه ی خویشتن
باده ی نابم گهی، زهر هلاهل گهی
خود به فغانم از این، ملقمه ی خویشتن
طفلم و بنهاده سر، بر سر دامان عشق
تا کندم بیخود از، زمزمه ی خویشتن
مست و خرابم امین، بی خبر از بود و است
از که ستانم بگو! مظلمه ی خویشتن
عید رمضان
آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان
سر به آیینهٔ الغوث زدم در شب قدر
آب شد زمزمهٔ راز و نیاز رمضان
دیدم این قدر همان آینهٔ خلّصناست
دیدم آیینهام از سوز و گداز رمضان
بیش از این، ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این، دست من و دامن ناز رمضان
نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیدهٔ باز رمضان
صبح با بادهٔ شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان
علیرضا قزوه
♦♦♦
بیرون بیا این روزه داران ماه می خواهند
جان ها برای زیستن تنخواه می خواهند
آنقدر شیرین است لحن و لهجه ات حتی
جن ها ز لبهای تو بسم الله می خواهند
لطف پرستاران به جای خویش اما من
بیمارم و بیمارها همراه می خواهند
نام تو را در هر دم و هر باز دم بردم
این دو غریب خسته خرج راه می خواهند
الماس اشكم را خريداري نميبينم
اين كوه هاي نور نادرشاه ميخواهند
آنقدر مجنونم که در فن جنون از من
دیوانه های شهر راه و چاه می خواهند
محسن رضواني
♦♦♦
صد مژده تو را یارا، عید رمضان آمد
فرخنده سعید فطر، فطریهی جان آمد
سی روز بُدی روزه، احسنت بر این کارت
زین کار نکو مزدت، از سوی جنان آمد
بخشید خدا جرمت، ره توشه از این برتر؟
بین نامهی اعمالت، چون برف گران آمد
صد شکر به جا آور، این رحمت ایزد را
هنگام وداع ما، با ماه اذان آمد
بر اهل سحر تبریک، این عید سحر خیزان
زیرا که بهاری نو، بر این دل و جان آمد
ماه رمضان رفت و عید رمضان آمد
صد حیف که این رفت و صد شکر که آن آمد
برخیز دلا سوی، تسبیح خداوندی
کز رحمت و الطافش، این نطق و بیان آمد
حسین رضائیان
نوسروده «برقعی» به مناسبت وفات حضرت خدیجه (س)
دور شدم از این و آن، با خودم آشنا شدم
آینه در حجاز بود، عاشق مصطفی شدم
سرمه نمی برم به چین، قند و شکر نمی خرم
نقره و زر نخواستم، صاحب کیمیا شدم
بار شتر گذاشتم، وقف تو هرچه داشتم
دانهء عشق کاشتم، در قفست رها شدم
با تو جرس به هر نفس، مصرع عاشقانه ایست
با تو پر از قصیده ام، با تو غزل سرا شدم
ای که ملول میشوی از نفس فرشتهها
باور من نمی شود، همنفس شما شدم
سفرهء دل برای من، باز کن آیه ای بخوان
حرف بزن که مَحرمِ زمزمهء حرا شدم
قطرهء من فرات شد، ذرّه ام آفتاب شد
پیش تو سیّدالبشر، سیّدة النّسا شدم
پشت سرت من و علی، قامت عشق بسته ایم
تو همه مقتدا شدی، من همه اقتدا شدم
من به تو دست یاعلی داده ام از صمیم دل
مرگ جدام کرده است از تو اگر جدا شدم
لحظه آخرین غزل، ترس ندارم از اجل
پیرهن تو در بغل، با تو دوباره «ما» شدم
اشعار زیبای ماه رمضان
می شود این رمضان موعد فردا باشد؟
آخرین ماه صیام غم آقاباشد؟
می شود در شب قدرش به جهان مژده دهند
که همین سال ظهور گل زهرا باشد؟
اللهم عجل لولیک الفرج
♦♦♦
آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟
آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک
می زندبانگ منادی که گنه کار کجاست
سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توست
تاکه معلوم شود طالب دیدار کجاست
بار عام است خدا را به ضیافت بشتاب
تا نگوئی که در رحمت دادار کجاست
مرغ شب نیمه شب دیده به ره می گوید
سوز دل ساز بود دیده بیدار کجاست
ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببار
تا نگویند که آن وعده ایثار کجاست
حق به کان کرمش طرفه متاعی دارد
در و دیوار زند داد خریدار کجاست
آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفور
گوید ای سوته دلان عاشق دلدار کجاست
من ژولیده به آوای جلی می گویم
آنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست
ژولیده نیشابوری
♦♦♦
برق خاشاک گنه ، روزه تابستان است
دود این آتش جانسوز به از ریحان است
می توان یافت ز سی پاره ماه رمضان
آنچه ز اسرار الهی همه در قرآن است
هست در غنچه ی لب بسته ی این ماه نهان
گلستانی که نسیمش نفس رحمان است
مشو از عزت این مهر الهی غافل
که در این مهر بسی گنج و گهر پنهان است
ماهرویی که شب قدر بود یک خالش
در سراپرده ماه رمضان پنهان است
می کند روزه ماه رمضان عمر دراز
مد انعام درین دفتر و این ایوان است
غفلت از تشنگی و گرسنگی کم گردد
که لب خشک بر این بند گران سوهان است
باش با قد دوتا حلقه این در صایب
که مراد دو جهان در خم این چوگان است
صائب تبریزی
آب شفا
جعد مشکین طره عنبر گشا دارد حسین
حُسن یکتا را ببین زلف دو تا دارد حسین
شورش امکان اگر طرح محیط دهر ریخت
بر دو عالم سایه بال هما دارد حسین
نیست بی عشق حسینی ذره ای در ذات دهر
در حقیقت تکیه بر ارض و سما دارد حسین
می کند هر قطره اش ایجاد گلزار شهید
دست همت بر سر شاه و گدا دارد حسین
ای طبیعت مردگان غوغای محشر بر کنید
چون به خاک قربتش آب شفا دارد حسین
جنس مردان خدا را از شهادت باک نیست
در کف پای جنون رنگ حنا دارد حسین
خیمه هل من معین را لشکر امداد کو؟
تا قیامت برکف بانگ رسا دارد حسین
عالم از اوغوطه در طوفان خون خواهد زدن
بحر اگر توفد به وسع دیده جا دارد حسین
سیر این وادی نما در خویشتن گر عارفی
خویشتن هم زانکه شوق کربلا دارد حسین
“احمد” از خمخانه شاه شهیدان مست شد
بی دلان عشق را زیرا هوا دارد حسین
مرحوم احمد عزیزی
در مدح امام کاظم علیه السلام
گوشه ی دخمه خلوتی دارد
کوه طورش همین سیه چال است
نمکِ آخرِ مناجاتش
روضه های شهید گودال است
توبه می کرد جای مردم شهر
گریه می کرد جای ما و شما
پسر فاطمه دعا می خواند
نیمه شب ها برای ما و شما
هر دلی عاشق نگاهش شد
خالی از تیره گی و زشتی شد
در کنار ضریح چشمانش
زن بدکاره ای بهشتی شد
زن رقاصه را به راه آورد
عارف حق، جدا ز غیرش کرد
پشت آن میله های فولادی
این چنین عاقبت به خیرش کرد
با رکوع و سجود فاطمی اش
شیوه ی بندگی به او آموخت
با نگاه پر از محبت خود
حکمت زندگی به او آموخت
ساق پایش شکستگی دارد
داد می زد ز درد، سجاده
غل و زنجیرها اجازه دهید
در قنوتش به زحمت افتاده
درد تا مغز استخوان می رفت
با لب تشنه تا لگد می خورد
رسم این خانواده است انگار
چقدر بی هوا لگد می خورد
وحید قاسمی
???
ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد
از که آزادی بخواهم این قفس روزن ندارد
زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلوده گوید
آسمان زندانیی مظلوم تر از من ندارد
آن چنان افتاده ام از پا در این زندان که دیگر
دست من تابی که غل بردارد از گردن ندارد
کس نگوید آخر ای بیداد گر صیاد بس کن
مرغ بال و پر شسکته در قفس کشتن ندارد
طور زندان، آه آتش، اشک مونس، ناله همدم
موسی این حال و هوا در وادی اَیمن ندارد
دوستان یاد آورید از گریه ویران نشینی
کو تسلائی به غیر از خنده دشمن ندارد
نیست یکسان حبس تاریک من و زندان یوسف
او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد
او دگر نشکسته در هم استخوان ساق پایش
او دگر در گوشه مطموره ها مسکن ندارد
استاد سازگار
???
به حيرت می كشاند صحبت از نامش سخن راهم
گرفتار خودش كرده است لطفش مثل من را هم
وضو كه جای خود دارد برای بردن نامش
هزاران بار شستم با گلاب امشب دهن را هم
نشان از پنج تن دارد چه در حسن و چه در غربت
در آورده است اين آقا غمش اشک حسن راهم
برای آنكه تصويری بسازد ذهنت از روضه
اضافه كنبه زندانی، سيه چال و زدن را هم
يهودی، تازيانه، ضربه ی سيلی، غل و زنجير
اضافه كن به اينها ناسزای بد دهن راهم
برای جد خود اغلب چنين او روضه ميخواند
به غارت برده از جدم پليدی پيرهن را هم
غريب عطشان، غريب عريان، غريبِ بی كس و تنها
اضافه كن به القابش غريب بی كفن را هم
محسن صرامی
???
خدایا آرزو دارم ببینم بچه هایم را
در این خلوت اجابت کن دوباره ربنایم را
ندارد فرق چندانی برایم روز و شب دیگر
از این رو که نمی بینم رخ ماه رضایم را
دلم تنگ است میخواهم کنار دخترم باشم
چه می شد باز بر دوشم بیاندازد عبایم را
نشد امروز دستم را بگیرد گرم در دستش
ولی یک روز می گیرد غریبانه عزایم را
دعا کردم برای حال زندانبان ولی افسوس
تلافی کرد با شلاّق همواره دعایم را
بلائی بر سرم آورد این جا سندی نامرد
که جز مردن نمیبینم در این دنیا شفایم را
ندارد روزنی زندان امان از دست زندانبان
که با زنجیر غم بسته گلوی بی صدایم را
ندارم قوتی حتی که برخیزم به روی پا
فشارِضربه ی پایی شکسته ساقِ پایم را
غریب و تشنه و زخمی به فکر همسر و فرزند
“بیا مادر، بیا مادر” ببینی کربلایم را
محمدحسن بیات لو
بیمار غم عشق
مست از می عشقم که سر از پا نشناسم
بینای غم یارم و خود را نشناسم
در پیچ و خم طرّه او گم شده این دل
این گمشده دل را من شیدا نشناسم
امشب اگر ای دلبر جانانه نیایی
از بار غم امروز ز فردا نشناسم
ای ماه من و عشق من و روح و روانم
من با تو دگر ماه و ثریا نشناسم
از باده وصلت به من تشنه بنوشان
من ساغر و پیمانه و مینا نشناسم
تو باطن و پیدای منی در همه عالم
جز ذات تو من باطن و پیدا نشناسم
بیمار غم عشقم و میمیرم از این غم
جز وصل تو ای دوست مداوا نشناسم
من دستخوش هجر توام چون دل «مسکین»
طوفان زده ام ساحل و دریا نشناسم
برگرفته از کتاب دیوان مسکین اثر استاد حسین انصاریان
آیه۲۹ سوره مبارکه «الرحمن»: «کُلَّ یَوْم هُوَ فِى شَاْن» «کُلَّ یَوْمٍ»: مراد هر لحظه و هر وقت، یعنی پیوسته و همیشه است (نگا: آلوسی، صفوةالتفاسیر، المصحف المیسر). «هُوَ فِی شَأْنٍ»: او به کاری مشغول است. یعنی خدا دنیا را آفریده است و آن را به حال خود رها نساخته است. بلکه پیوسته بر آن نظارت دارد و دستاندرکار آفرینش نو و دگرگونی تازه است و متصرف در شؤون آفریدههای خود است.۱
تازه به تازه نو به نو (غزلی از حضرت علامه حسن زاده آملی در وصف این آیه)
جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو
دل برد از دیار من تازه به تازه نو به نو
چهره بی مثال او وهله به وهله رو به رو
برده ز من قرار من تازه به تازه نو به نو
زلف گره گشای او حلقه به حلقه مو به مو
موجب تار و مار من تازه به تازه نو به نو
عشوه جان شکار او خانه به خانه کو به کو
در صدد شکار من تازه به تازه نو به نو
دشت و چمن چمد چو من لحظه به لحظه دم به دم
ز صنع کردگار من تازه به تازه نو به نو
لشکر بی شمار او دسته به دسته صف به صف
می گذرد کنار من تازه به تازه نو به نو
شکر و ثنای او بود کوچه به کوچه در به در
شیوه من شعار من تازه به تازه نو به نو
محضر اوستاد من رشته به رشته فن به فن
عزت و افتخار من تازه به تازه نو به نو
دشمن بی خرد برد گونه به گونه پی به پی
سنگدلی به کار من تازه به تازه نو به نو
حُسن حَسَن فروزد از سینه به سینه دل به دل
ز نور هشت و چار ۲ من تازه به تازه نو به نو۳
حافظ شیرازی
مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو
باده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو
با صنمی چو لعبتی خوش بنشین به خلوتی
بوسه ستان به آرزو تازه به تازه نو به نو
بر ز حیات کی خوری گر نه مدام می خوری
باده بخور به یاد او تازه به تازه نو به نو
شاهد دلربای من می کند از برای من
نقش و نگار و رنگ و بو تازه به تازه نو به نو
باد صبا چو بگذری بر سر کوی آن پری
قصه حافظش بگو تازه به تازه نو به نو
۱_ تفسیر نور، محسن قراعتی ، تهران ، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن ، چاپ یازدهم ، ۱۳۸۳.
۲_ هشت و چار مشیر به دوازده امام است
۳_ دیوان اشعار آیت الله حسن زاده آملی
دراویش
کسی آن شب نشد پیدا بگوید :های درویشا!
نزن نامرد ، آخر مادرش چشمی به در دارد
به لب نام علی ، بر دشمنش اما نظر دارد
عبا بر سر کشیده گرچه، فتنه زیر سر دارد
پناه آرد علی خود بر خدا زین حب افراطی
به حکمش ،عقل و عشق از رسم درویشان حذر دارد
هنر آن نیست بر تن زخم های بیشمار آری
مرید راه شیطان زخمهای بیشتر دارد
میان آن همه بدمست کور آنکس که می غرد
علی را دوست تردارد ،هنر دارد، جگر دارد
کسی آن شب نشد پیدا بگوید :های درویشا!
نزن نامرد ، آخر مادرش چشمی به در دارد
غریبش گیرآوردند ، باشد ،پاسخش با ما…
سپاه فاطمه بهر تقابل شیر نر دارد
جنایت ، مسلک درویش نامان گشت چون جانا!
به سلطانی قناعت کن که درویشی خطر دارد
امین عبداللهیان
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
چه مژده ای بر تر از مژده آمدن بهار در پی یک زمستان سخت و طولانی؟
چه بشارتی شیرین تر از بشارت طلوع خورشید در پی یک شب تاریک و سرد؟
چه پیامی نیک تر از پیام حضور زلال آب بر لبانی تشنه و خشکیده؟
چه بشارتی زیباتر و روح بخش تر از آمدن منجی، برای دنیای آلوده امروز؟
این بشارت حق است.
بی تردید او خواهد آمد و بهار را با همه طراوتش برای دلهامان به ارمغان خواهد آورد.
بی تردید او خواهد آمد و در میان گرداب سراسر هلاک دنیای مادی ریسمان نجات ما خواهد شد و قسم به خدای آسمان و زمین که او بر حق است.و روزی که بیاید، ندای(جاء الحق)از ذره ذره وجود برخواهد خاست و دل های با ایمان، آن روز به یاری خدا شاد خواهند شد.
بشارت آمدن منجی، ندایی است که همواره در گستره تاریخ جاری بوده است.
چنان که خداوند می فرماید:
«بعد از کتب آسمانی در زبور داوود نوشتیم که زمین را بندگان صالح به ما ارث خواهند برد»
آری،
زمین از آن مولای ماست و خلقت همواره در انتظار لحظه موعود،
تا این بشارت عظیم بر پهنه زمین جاری شود
و بهاری ترین روز هستی بر صحیفه ی یک شب طولانی و تار، مُهر پایان زند.
سینه های منتظر، فردایی را به چشم خواهند دید که بهار با همه مهربانی اش به خانه هاشان سر می زند.
لبهای تشنه دیدارش بر جویبارهای رحمتش در آیند و سیراب شوند.
و عالم وجود در پی عطشی طولانی و سوزان از زلال حیات بخش حضورش لبریز شود.
او می آید و زمین را که از سیاهی ظلم تار شده است، به نور عدل روشن می کند.
او می آید و آسمان دل ها را از نور معرفت و ایمان لبریز می سازد.
او می آید و ریشه ستم و تباهی را با نگاه مقتدرش می خشکاند.
او می آید و آن روز بهاری را آسمانیان، آنان که دل هاشان بهاری است، به چشم خواهند دید.
منیژه زارعان